اسرار نهان
در ديار بىنشانى آشيان داريم ما * خويش را پنهان ز چشم اين و آن داريم ما
هيچ دانى مهر خاموشى چرا بر لب زديم * در درون سينه اسرارى نهان داريم ما
راه بر گنج سعادت ما به همّت به بردهايم * تا نپندارى كه آن را رايگان داريم ما
خون دل از جور نادان مىخورد دانا بلى * عقدهها در سينه از اين داستان داريم ما
لحظهاى غافل شدن ، عمرى پشيمان گشتن است * اين حقيقت را هميشه بر زبان داريم ما
پنبهء غفلت بود در گوش ما ، موى سپيد * ماجراى اين سيهروزى از آن داريم ما
گمرهان را رهبرى كرديم « واجد » بىدريغ * شعله بر جان چون چراغ كاروان داريم ما
ره سعادت
كسى به درك فضيلت رسد در انجمن ما * كه گوش دل بدهد بىدريغ بر سخن ما
به فيض دانش و دين مىرسد هرآنكه بجويد * ره سعادت خود را ز شيوهء كهن ما
ز من بگوى به آن كس كه پايبند وفا نيست * كه هست عهد شكستن گناه در سنن ما
در آن ديار كه ما قدر يكدگر نشناسيم * رواست آنكه شود پيرهن به تن كفن ما
از آنكه فرض بود خدمت وطن به حقيقت * شعار دين مبين است خدمت وطن ما
به طوف كعبهء آمال مىشديم به شادى * نبود اهرمن نفس اگر كه راهزن ما
به اتّحاد توان ديد روى شاهد مقصود * به گوش جان بنيوش اى رفيق اين سخن ما
شكست بالوپر ما ز سنگ تفرقه ، « واجد » * فسرده كى شود از اشك ، آتش سخن ما
مرغ گرفتار
جاى اشك از مژه خوناب جگر مىريزم * ديده درياست كه پيوسته گهر مىريزم
هيچ حاصل نشد از مزرعهء عمر مرا * سالها خاك از اين دست به سر مىريزم
دل چنان غنچه خاموش خورد خون جگر * مرغ در بند گرفتارم و پر مىريزم
كورسويى زند اين شمع به تاريكيها * اشك حسرت همهشب تا به سحر مىريزم
دل در اين عرصه به جان تافت ولى هيچ نيافت * حيرت افزود كه اشكى ز بصر مىريزم
زاهد از طاعت خود مست و من از بادهء ناب * زين دغل طرح خلاصى و خطر مىريزم
« واجد » اين نغز عزل زينت ديوان گردد * آرى از كلك هنر طرفه شكر مىريزم