مىخندد
سحر هنگام ، اين مرغ طلايى
نهان كردهست پرهاى زرافشان
طلا در گنج خود مىكوبد ، امّا
نه پيدا در سراسر چشم مردم
* من آن زيبا نگارين را نشسته در پس ديوارهاى نيلى شب
در اين راه درخشان ستيغ كوههاى سرد خويش مىشناسم
مىآيد بر كنار ساحل خلوت و خاموش
به حرف رهگذاران مىدهد گوش
نشسته در ميان زورق زرّين
براى آنكه بار ديگر از من دل ربايد
مرا هر جاى مىپايد
مىآيد ، چون پرنده
سبك نزديك مىآيد
مىآيد ، گيسوان آويخته
ز گرد عارض مه ريخته خون
مىآيد ، خندهاش بر لب شكفته ،
بهارى مىنماياند به پايان زمستان
مىآيد ، بر سر چلّه كمان بسته ،
ولى چون ديدهء من مىرود در نگاهى تندتر بندد
نشسته سايهاى بر ساحلى تنها ،
نگار من بر او از دور مىخندد .