نگران با من استاده سحر
صبح ، مىخواهد از من :
كز مبارك دم او ، آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر .
در جگر ، خارى ليكن
از ره اين سفرم مىشكند .
* نازكآراى ، تن ساق گلى
كه به جانش كشتم ،
و به جان دادمش آب !
اى دريغا ! به برم مىشكند .
* دستها مىسايم ،
تا ، درى بگشايم .
بر عبث مىپايم ،
كه به در كس آيد .
دروديوار بههمريختهشان
بر سرم مىشكند .
* مىتراود مهتاب
مىدرخشد شبتاب
مانده پاى آبله از راه دراز ،
بر دم دهكده مردى تنها
كولبارش بر دوش
دست او بر در ، مىگويد با خود :
- « غم اين خفتهء چند
خواب در چشم ترم مىشكند . »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3800
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٨٠٠