چون تجلّى مىكند حسنش به هرجا زين سبب * گه مقيم مسجد و گه ساكن ميخانهايم
اى ملامتگر چو آگه نيستى از حسن يار * پند ، يكسو نه كه ما در عاشقى افسانهايم
چون بهسوى كعبهء مقصود روآوردهايم * اى صنم معذور دار ار فارغ از بتخانهايم
انتظار هوشيارى بعد از اين از ما خطاست * زان كه مست و بى خود از آن نرگس مستانهايم
ما نينديشيم از كس در طريق عاشقى * گر همه فرزانگان گويند ما ديوانهايم
كى پرد بر اوج گردون شاهباز روح ما * تا چو مرغ خانگى محبوس اين كاشانهايم
« نيّرا » ما طاير قدسيم پَرّان سوى چرخ * زين جهت آسوده و فارغ ز دام و دانهايم
سرو خرامان
دل ز مردم مىربايد مو ز يكسو ، روز يكسو * چشم از يكسو نمايد فتنه و ابرو ز يكسو
داده باهم دست بهر غارت ملك دل و دين * سنبل گيسو ز سويى ، نرگس جادو ز يكسو
مىكند محروم از ديدار جانان ، عاشقان را * بخت ناموزون ز سويى ، حاجب بدخو ز يكسو
آن بت شمشاد قامت گر به بستان رو نمايد * سرو از يكسو به پايش اوفتد ، ناژو ز يكسو
مرغ دل را همچو بسمل بر به خاك و خون كشاند * ناوك مژگان ز سويى ، قوّت بازو ز يكسو
گه نمايد ره به كفرم گه گشايد در ز ايمان * آن خم گيسو ز سويى ، وان رخ نيكو ز يكسو
بخت بين كاندر طريق عاشقى پيوسته باشد * در كمين گردون ز يكسو ، آن كمانابرو ز يكسو
تا نمودم پيشهء خود بردبارى چو غلامان * خواجه از يكسو به خدمت داردم ، بانو ز يكسو
تا جدا گشتم از آن سرو خرامان همچو « نيّر » * چشمه از يكسو بود جارى ز چشمم ، جو ز يكسو