ستاره تر شد از مهتاب و خشكيد * يخ فرياد من شد آب و خشكيد
پس از مرگ من اين افسانه گويند : * گلى روييد در مرداب و خشكيد
* * * اگر گوش فلك كر كردهام من * چه سازم . . ياد دلبر كردهام من
گل عشقى كه در باغ دلم بود ، * به دست خويش ، پرپر كردهام من
* * * اگر بودم قلم ، سر مىكشيدم * بر آن سر ، چشم دلبر مىكشيدم
به زلفش مىنهادم دستهگل ، * به گوشش حلقهء زر مىكشيدم
* * * نه از افسون هستى شاد بودم * نه يكدم از غمش آزاد بودم
ازاينپس گوشهاى تنها نشينم * كه من تنهاى مادرزاد بودم
سرودخوان
مرد سرودخوان !
اينسان ترانهگوى و خوشآواز و پايكوب
با گام پرطنين و گرانسنگ و استوار
آهنگ سرزمين كه دارى در اين غروب ؟
اينك كه شام مىرسد از راه پرغبار . . . !
* مرد سرودخوان
هرگز نگفت پاسخ و ،
در راه خويش رفت . .
با چشم خستهاى كه بهسوى ستاره داشت
تا مرز سرزمين طلايى
به پيش رفت !