مهتاب
دو چشمون ستاره باز مىشه * زمين درياى نور راز مىشه
درون سايهروشنهاى مهتاب * چه شيرين زندگى آغاز مىشه
لعنت
چراغى نيست روشنگر
نمىبينم ز مردم ، مردمى ديگر
درون سينه ، دل مردهست
گل هر باغ پژمردهست
طپشها از دل افتادهست
عشقى نيست ، شورى نيست
از ياد همه رفتهست مهر پاك
* همه آلودهء اين درد !
همه نامرد . . .
* سلام آشنايان در ديار ما دروغين است
رميده از همه ايمان
نشسته لكههاى كفر بر دامان
* زمان ؟ ! لعنت به سيرت باد
زمين ؟ ! نفرت به فرقت باد
* چراغى نيست روشنگر
همه آلودهء اين درد !
همه نامرد !