يادگار مردان
باصفا چون شبنم صبح بهارانيم ما * چون زلالِ قطرههاى پاكِ بارانيم ما
چون فلق گيسوى شب را ما پريشان مىكنيم * روشنىبخشِ ميان جمع يارانيم ما
گُلشن خويم ندارد خارى از آشفتگى * گلستانى بىخزان در روزگارانيم ما
گرچه از بحرِ مروّت برنيامد گوهرى * ليكن از انبوه مردان يادگارانيم ما
جان به كف دارم كه تا در عاشقى قربان كنم * سرگروهِ عاشقان و جاننثارانيم ما
مستىِ ما را كجا اين بادهها شايان بود * ساقيا در زمرهء خمخانهدارانيم ما
مست آن جامم كه در روز ازل نوشيدهام * زين سبب برتر ز جمعِ هوشيارانيم ما
هركسى در عشق دلدارى قرارش مىرود * سرخوش از عشق الهى ، بىقرارانيم ما
نقش عشق
مىرسد آوازِ دوست ، دمبهدم از هر كران * مُرغك دل پرطپش ، باز بود نغمهخوان
باد به دوش آورد ، همرهِ مرغِ چمن * بوىِ وصالِ حبيبِ ، از طرفِ گلستان
باز خمارم شكست ، چون شكنِ زلفِ يار * از خُم چشمِ نگار ، باده خورم بىامان
ديدهء پروين ببند ، ماهِ تمام آمدهست * نورِ منيرش دهد ، جلوه به هفت آسمان
جامهء شب را بسوز ، وقت سماع دل است * باده ز جانانه گير ، جام ز جانان ستان
پردهء تقدير شد ، رنگ ز نقش وصال * دستِ قَدَر مىدهد ، قَدر به بخت جوان
رفت شب هجر و غم ، آمده روزِ وصال * تا درِ كاخ ابد ، بادهء وصلم چشان
ساقىِ مجلس بيا ، باده دمادم بيار * شايد اگر صبح شد ، باز نيايد زمان
بىتو و بىما و من ، باز بهاران شود * نيك غنيمت شمار ، لحظهء عمر گران
دلِ پنجره . . .
كسى از پنجرهء كوچك من
نفس سرد جدايى ، ها ، كرد
كسى انگار مرا مىخواهد
كه به تاريكى شبها ببرد