مىتراود ز سرانگشتِ نسيم ، شبنمِ شوق * قصرِ نارنجى امّيد ، چه پرباران است
فصل پوسيدن درد است ، حسد مىميرد * موسمِ رويش لذّت ، ز دل ياران است
* * بوم دل رنگ شد از خواهش آبىّ نگاه * كِلك نقاشِ نگاهت ، دل ما رنگين كرد
گلستانى پرِ عطرِ خوشِ عشق است دلم * چشمزخمش مَرساد آنكه دلم آذين كرد
جام الست
من آن ديوانهء دُردىپرستم * من آن مست از مىِ جام الستم
من آن قلّاش و مجنونم به ظاهر * من آن رندم كه مى ناخورده ، مستم
گريزانم ز قيل و قالِ مكتب * به پيش پير مىخواران نشستم
هرآن جامى كه او فرمود خورديم * از آن پيمانه صد پيمان شكستم
به مستى سر به درگاهش نهادم * كه پيش پير دُردىنوش مستم
رداىِ بيخودى بر من چه زيباست * دوصد پشمينِ زهد از تن گسستم
از اين دولت كه بر ما عشق دادهست * محبّى بىغشم ، زيباپرستم
حريفانم به صورت دل ببندند * دل خود بر جمالِ يار بستم
چو از احوال ما ادراكشان نيست * گمان دارند من ديوانه هستم
بسى گفتم ، همىگويم ، بدانيد * من آن ديوانهء دُردىپرستم
دولتِ عشق
آن دلى كو كه مرا محرمِ اسرار بود * يا كه غمهاى مرا سينهء غمخوار بود
زلفِ خوشبوى ببايد كه مرا سايه دهد * ور نه بيد است كه با سايهء بسيار بود
آنكه محراب نبيند خَمِ ابروى نگار * چون كوير تهى از كوكبهء خار بود
آدميّى كه ندارد خبر از لذّت عشق * حَيَوانيست كه نى لايقِ تيمار بود
بندهء خواجهء عشقم ، هنرم نيست جز اين * دلم از روزِ ازل بر سرِ اين كار بود
ناصحم گفت كه غم حاصل عشق است تو را * عشق ، بىغم ، چو درختيست كه بىبار بود
دلم از بادهء چشمِ تو سيهمست شدهست * نرگس امروز از آن ميكده خمّار بود
هركه از دولتِ عشقى نكند فهم چه باك * بخت بايد كه خدا داده و بيدار بود