يكى منم كه به پاداش راستى اى چرخ * تو سرو قامتم از بار غم دوتا كردى
رها مكن دلم از دام زلف خود اى يار * كنون كه دامنت از دست من رها كردى
نبود شيوهء پيرى به دهر دل بازى * « نظام » را تو بدين كار آشنا كردى
سرگذشت
پيرى رسيد و فصل جوانى دگر گذشت * ديدى چگونه عمر دلا بىخبر گذشت
ما را دگر چه چشم اميدى ز پيرى است * كز پيشمان جوانى با چشم تر گذشت
گر بعد من كسى نكند هيچ ياد من * اين خواب و اين خيال نيرزد به سر گذشت
اى غرقه باد كشتى عمرى كه روز و شب * در بحر آب ديده و خون جگر گذشت
از دست ، كار من شد و جانم به لب رسيد * از پا من اوفتادم و آنم ز سر گذشت
اى چرخ گوژپشت چه جبران كنى دگر * چون تير از كمان تو بيدادگر گذشت
با سادگى بساز « نظاما » كه سهلتر * آن كس گذشت كز همهكس سادهتر گذشت
كيفر
به بلبل مىزد از سُخريّه لبخند * گلى مغرور دوران جوانى
كه ز آغوش چمن ناگه ربودش * به سختى دست قهر آسمانى
ميان آتش افكندش كه با خشم * كشد ز اندامش آب زندگانى
شنيدم روى آتش اشكريزان * همىگفتى ز روى ناتوانى
چنين باشد سزاى آنكه از جهل * كند در ماتم كس شادمانى
من و دل
تا چشم دل سپاه تو غارتگر دل است * جان بردن از ميانه بسى كار مشكل است
تو در دل منى و من اينقدر از تو دور * يا رب چقدر فاصله بين من و دل است
اى قبلهء مراد به ابروى تو قسم * هر طاعتى كه نيست به ياد تو باطل است
سگ خواب و گله بىخبر و گرگ در كمين * چوپان ز حال اين رمه يكباره غافل است
دشمن محيل و كارى و ما ساده و ضعيف * زين جنگ جز زيان دگر آيا چه حاصل است ؟
شهرى كه لاف عقل در آن مىزند « نظام » * ديوانه مىشود به خدا هركه عاقل است