تنها ماندهام
هردم از دمسردى دوران تلخ روزگار * مىخورم افسوس و در امّيد فردا ماندهام
در غروب زندگى همچون نهالى خشك و زرد * يا چو خارى در مسير باد صحرا ماندهام
چون جدا گشتم ز ياران ره ندانم اى دريغ * حاليا گمكردهراهى بىهما واماندهام
مرغ طوفانم ولى در گردباد زندگى * در كوير خشك دور از ابر و دريا ماندهام
واژگون بختيست ما را اى عجب صيّاد هم * ترك ما كردهست و زين غم ناشكيبا ماندهام
همچو زنجيرى كه حلقه حلقه از هم بگسلد * من هم از ياران جدا گشتم ز ره واماندهام
كاروان سالار هستى مىزند بانگ رحيل * اى دريغا پاى رفتن لنگ و برجا ماندهام
بارالها واپسين دم دست اين افتاده گير * راه ناهموار و مقصد دور و از پا ماندهام
شب همهشب ديده پرآب است زين حسرت « كمال » * دوستان رفتند و « من تنهاى تنها » ماندهام
بگذر
بگذر ز گذشتهها ، تو بگذر * آيينهء دل مكن مكدّر
عيد است و بهار و شادمانى * بگذشت ز ما بهار ديگر
بيهوده گمان برى كه ياران * دورند ز هر خطا و منكر
گر رفت خطا گلايه كم كن * شيرين بنما دهان چو شكر
بيهوده حسد برى به آن جمع * دارند ز تو بساط خوشتر
بيدل همه جا غمين و زار است * از بخت سياه و حال كشور