بشناخته حد خويش و نگذارد * بيرون ز گليم خويش هرگز پا
برخيزد و گر برون شود از جاى * بخروشد و گر برآورد هرّا
چون مست اگر كف آورد بر لب * هر سو شود و به پا كند بلوا
با چنگ ستيز و موج خود گيرد * بفشارد و بفكند به اندروا
بر صخره كه جاى كرده اندر دشت * هر سبزه كه چشم بسته بر فردا
هر كهنه درخت و بوتهء نوپا * در پست و بلندى اندر اين صحرا
وز هول نهيب او نياسايد * اين چرخ هزار گوش ناشنوا
بر ماتم زاد و رود و خود گريد * اين مام زمين خسته و تنها
امروز نهاده مهر خاموشى * دريا به لب و ندارد او آوا
بگشوده دو چشم و بنگرد هر سو * بنهاده دو گوش خود به هر نجوا
بر سينهء پهن و گرم او لغزند * ماهىصفتان چابك و رعنا
امواج ملايمش همىبوسد * بس ساق سپيد و ساعد زيبا
راضيست بدين سبب تو مىبينى * كآرام شده ندارد او شكوى
راضيست بلى ، بدين سبب امروز * آغوش گشوده اين چنين بر ما
بنمايدمان كنون همه پهنا * بنمايدمان كنون همه ژرفا
در بسته به روى غير و بگشوده * از چار جهت به روى ما درها . . .
بانگ ناى
آشنايان اين صداى آشناست * اين صداى آشنا از بانگ ناست
اين پيام درد و پيغام دل است * بانگ ناى عاشق درد آشناست
آن كه دارد گوش دل بر اين صدا * بر نواهاى دگر بىاعتناست
از نواى اين نى ببريده ز اصل * گنبد افلاك پرشور و نواست
نگسلد پيوند خود از اصل خويش * گر ببيند بند از بندش جداست