پير گشتم ز غم هجر و به وصلم امّيد * نيست چون طالع برگشتهء من برنا نيست
زيور حسن تو را هست دگر زيب مكن * زيب لازم نبود آنكه رخ زيبا نيست
تا كه « گويا » به كمند تو گرفتار آمد * راهى از بهر رها گشتن او پيدا نيست
ياد رفتگان
در جهان مانند ما مستان ، كسى هشيار نيست * مست عشقيم و از اين ره هيچ ما را عار نيست
منكرى از ديگران عيب ار بگويد عيب از اوست * زان كه كس را در جهان بر عيب خود اقرار نيست
پندها گفتند در ما چون نباشد كارگر * پندگو را ، گو ازاينپس حاجت تكرار نيست
يادگار از رفتگان بر ما بمانده صد هزار * ليك بر آيندگان باقى ز ما آثار نيست
رو « زجاجى » پيشهء خود كن دورويى زان كه هيچ * غير تزوير و ريا رايج در اين بازار نيست
ماده تاريخ « 1 »
پارسا تويسركانى گويد :
به سال رحلت او « پارسا » چو انديشيد * ز هجرت قمرى اين بيان شيوا بين
قرين رحمت حق چون كه گشت تاريخش * « قرين رحمت رب جان پاك « گويا » بين
جلالى مهجور گويد :
مهجور دوش با غم و اندوه و سوز درد * از هجر آن سخنور دانا گريستم
تاريخ فوت او طلبيدم ز طبع و گفت * « با سوك آن اديب توانا گريستم »
هامش
( 1 ) - دو تن از شاعران معاصر « پارسا تويسركانى » و « احمد جلالى مهجور » دو غزل مختوم به ماده تاريخ و مرثيت غلامعلى گويا سرودهاند كه فقط به ذكر ماده تاريخ آن بسنده كردم .