آرزوى دل
در اين سياه شبم دل هواى كوى تو دارد * منش چه گفت توانم كه آرزوى تو دارد
سخن ز حسن تو با هركسى كه ساز نمودم * رقيب من و شد و ديدم كه عشق روى تو دارد
خداى را منما موى خود پريش و ملرزان * دلى كه جاى در آن حلقه حلقه موى تو دارد
بگفتهء غلط زاهد از چه گوش نمايد ؟ * هرآن كسى كه به جان ميل گفتگوى تو دارد
چرا « شميده » نپيچد كنون رخ از دل و دينش * كه در طريق محبّت نظر بهسوى تو دارد
قصّهء وفا
چون بگذرى به خشم سوى ما نظر مكن * ما را ذليل و خوار در اين رهگذر مكن
ترك ختا به عاشق اگر به كند خطا * بىمهرى ، اى مه از اين بيشتر مكن
گفتى اگر كه جان سپرى ، بوسه مىدهم * با جان سپرده اين همه « شايد - اگر » مكن
ما خود دچار جنگ جهانسوز گشتهايم * جز از وفا و صلح دگر قصّه سر مكن
آنجا كه دم ز « نظم نوين » جهان زنند * هرگز خيال راحت نوع بشر مكن
با خصم گو كه در غم ما بىجهت مباش * ما از تو خير اميد ، نداريم شر مكن
اى شب
ندارم از تو كسى خوبتر سراغ اى شب * كه از دلم بزدايد ملال و داغ اى شب
ز روشنايى روز است قلب من تاريك * بيا و باش براى دلم چراغ اى شب
مه و ستاره تو را كرد چون دم طاوس * به رغم آنكه شمردت پر كلاغ اى شب
بيا و طرّه بيفشان و مو به مو بشنو * حكايت دل قمرى ز سرو باغ اى شب
نكرد دشمن اگر دوستى ، تعجّب نيست * كه جيفه عطر نبخشيد بر دماغ اى شب
اگرچه كرد مرا مبتلا به درد فراق * ندارم از غم آن مه دمى فراغ اى شب