تأثر زبان
ديگر مجال گشت و تماشا نمانده است * حالى براى ديدن صحرا نمانده است
آنسان فسردهايم كه ما را به لالهزار * ديگر هواى سير و تماشا نمانده است
بىاعتبار گشته چنان سال و ماه عمر * كامروز را اميد به فردا نمانده است
آن حال و آن نشاط و جوانى پارسال * حيفا و صد فسوس كه حالا نمانده است
اى نوبهار ، خيمه به صحرا چه مىزنى * كان شادى و نشاط به دلها نمانده است
آنسان كه قهر كرده ز دل شادى و سرور * جايى براى آشتى ما نمانده است
بىمشتريست گوهر بازار مردمى * چيزى به دست مردم دنيا نمانده است
اى دل مرنج از غم غوغاى روزگار * جايى برون ز فتنه و غوغا نمانده است
بشكافت آفتاب سحر ، تيرهابر و گفت * يزدان بشر اهرمنان وا نمانده است
دستى زنيم و پاى كه جانى بدر بريم * چندان رهى به ساحل دريا نمانده است
« كيوان » طمع مبر كه به دنياى نو ، وفا * آيين كهنهايست كه برجا نمانده است
به اميد تو
اى خرمن گل اينجا ، بر بوى تو مىآيم * تنها به خيال تو ، در كوى تو مىآيم
موى تو دلاويز و موى تو عبيرآميز * سوگند به موى تو ، بر بوى تو مىآيم
عمريست كه دور از تو مىسوزم و مىسازم * پروانهصفت گرد ، مشكوى تو مىآيم
مهر تو به دل دارم ، اى ماه كمان ابرو * سرگشته به دنبال ، ابروى تو مىآيم
اى قبلهگه آمال ، رو سوى تو خواهم كرد * تو سوى كه خواهى رفت ، من سوى تو مىآيم
اى آهوى بىآهو ، اى صيد گريزنده * دنبال دو چشمان ، آهوى تو مىآيم
اينجا نه به خود آيم ، جادوى ترا نازم * پيوسته به تأثير ، جادوى تو مىآيم
اى پشت و پناه من ، اميد به تو دارم * تنها به اميد تو ، در كوى تو مىآيم
با موى تو خواهم گفت ، اسرار پريشان را * آشفته به دنبال ، گيسوى تو مىآيم