ز اوّل تو بودى ضعيف و نزار * ز بيچارگى مانده در كنج غار
بدى پيكرى خسته و بىدفاع * دمادم هراسان ز بيم سباع
پس از چندگاهى به نيروى هوش * شدى چيره در كارزار وحوش
سلاح تو چون عقل و تدبير بود * رموز جهانت مسلّم نمود
طبيعت كنون زير فرمان توست * كواكب همه گوى ميدان توست
قواى جهان قدرتاندوز تو * عناصر همه دستآموز تو
دريغا كز اين قدرت و دستگاه * نبردى نصيبى بجز اشك و آه
چو كار حريفان خود ساختى * به آزار همنوع پرداختى
چو بر دشمنان يافتى چيرگى * نمودى تو بر دوستان خيرگى
ز بيگانگاه يافتى چون فراغ * گرفتى تو از آشنايان سراغ
دليرانه دستى به خنجر زدى * و ليكن به قلب برادر زدى
يكى آتش نغز افروختى * ولى خرمن خود بدان سوختى
تو با پيكر خويش گرم جدال * روانت ز دست بلا پايمال
حوادث به قلبت فروبرده نيش * تو سرگرم تخريب اعضاى خويش
نگه كن كه خصمان ديرينهات * چه خونها كه خوردند از سينهات
بر اين حال گر بگذرد يكزمان * نماند ز بود تو نام و نشان
بيا تا به جبران اين اشتباه * شويم از گناهان خود عذرخواه
ازاينپس دگر مونس هم شويم * به ديدار هم شاد و خرّم شويم
دمى چند باهم تولّا كنيم * از اين كينهورزى تبرّا كنيم
زداييم از لوح قلبى غمى * گذاريم بر خاطرى مرهمى
بسازيم هرجا كه ويران شده * بپوشيم هركس كه عريان شده
بقاى تمدّن اگر بايدت * تفقّد به حال بشر بايدت
سه بيت آورم بهر ختم سخن * ز سعدى سر سرفرازان فن
« بنىآدم اعضاى يكديگرند * كه در آفرينش ز يك گوهرند »
« چو عضوى به درد آورد روزگار * دگر عضوها را نماند قرار »
« تو كز محنت ديگران بىغمى * نشايد كه نامت نهند آدمى »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2245
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٢٤٥