استادى دانشگاه دستيافت و سرانجام در سال 1357 بهعلت ابتلاى به بيمارى سرطان درگذشت .
دكتر رجايى عقيده داشت كه قريحه و استعداد شاعرى را از مادرش به ارث برده بود ، اما تشويق استاد ملكالشعراء بهار او را به وادى شعر و شاعرى كشانيده است . آنچه در خلال اشعار رجايى مىتوان مشاهده كرد حس بدبينى است كه در زندگى داشته و همواره از آن گلايه و شكوه سرداده و از علم و دانشى كه اندوخته ثمرى نجسته است .
بهرهء من
شمعم و نقش وجودم همه بگريستن است * يا حبابم كه دمى جلوهء هستى من است
چون غبارم كه ز دامن بفشانندم خلق * يا چو اشكم كه ز چشم افتد و خاكش وطن است
موج را مانم ، بىهيچ هدف در تبوتاب * روم و آيم و اين جمله مرا زيستن است
همچو برقم كه ز پا تا به سرم در شرر است * خلق گويند كه از شادى دل خندهزن است
شبنم صبح تموزم كه مرا مهلت عمر * يكدم از وقت سحر تا گه خور تافتن است
آتشم ، گرم ز من بزم حريفان امّا * قسمت من ز جهان سوختن و ساختن است
قلم من كه سيهبخت و نگونسار و اسير * زير شمشير حوادث هنرم تاختن است
چون نسيم سحرم ، حمله ز من شاد و مرا * نه ز شادى جبروتى خبر از خويشتن است
مرغ حقم ، كه در اين گلشن ويران همهشب * خجل از خون دلم لاله به طرف چمن است
بىنصيبى نگر اى دوست كه از هرچه نكوست * بهرهء من به همه عرصهء گيتى سخن است