مهر دوست
بىدوست بزم عيش فراهم نمىشود * بىجام مى ، غم از دل ما گم نمىشود
گويا به آب غم بسرشتند خاك ما * كاندر زمانه يك دل بىغم نمىشود
مطرب بزن ترانه و ساقى بيار مى * كايّام عمر خوشتر از اين دم نمىشود
در راه سيل خانه بنا كردهايم ما * اينجا بساط عيش فراهم نمىشود
فانى جهان و اهل جهان ديده هركسى * چون درهمش فنا شده درهم نمىشود
شاهان بسى ز تخت نشستند بر كنار * امّا يكى چو زادهء ادهم نمىشود
هرگز كسى كه تابع فرمان او نشد * در پيشگاه شاه ، مكرّم نمىشود
از دل هوس برون كن و بنگر جمال دوست * كاين هر دو جمع ساخته باهم نمىشود
گفتار مختصر كن و اندر عمل بكوش * طوطىصفت ز نطق كس آدم نمىشود
تا مهر دوست ره ندهى در دلت « رجا » * حبّ جهان و اهل جهان كم نمىشود
آخرين غزل او در پايان حيات
نه مال و مكنت و جاهى ، نه تاج و تخت و كلاهى * به غير شكر نبودهست بر بساط من آهى
هرآن نصيب كه آمد به آن نموده قناعت * ز من نرفت شكايت إله من تو گواهى
هماره بهره گرفتم ز فيض رحمت عامت * گشودهاى درِ نعمت به من تو از همه راهى
مرا هرآنچه سزاوار بود دادى و شادم * ولى نرفت ز من آنچه رفت غير گناهى
سفيد بود و مبرّا ز عيب دفترم امّا * كنون نباشد چون من به دهر نامه سياهى
از آن خوشم كه تو جرم تمام خلق ببخشى * به صبح روز قيامت ز لطف خود به نگاهى
به مهر حيدر و آلش « رجا » برفت ز دنيا * بجز محبّت آنان دگر نداشت پناهى