بىكسى !
تا چكيد از چشم دردم ، اشكهاى بىكسى * دل به خون غم نشست از هاىهاى بىكسى
نيستم يار درون آيينهاى ، تا گويمش : * چون به جان آتش در افكند ابتلاى بىكسى
كاسههاى خون گرفت از دست ناكامى مراد * سايه تا زد بر سر هستى ، بلاى بىكسى
بر گلو افكنده چنگ بغضم اينك ، دمبهدم * پيچد از پس كوچهء دل ، نينواى بىكسى
كاروان لحظهها ، جان خسته گشت و مىدمد * در فضاى تنگِ تنهايى ، دراى بىكسى
كشتى آمال عمر اندر گل غم شد ، دريغ ! * اختيارش دارد اكنون ، ناخداى بىكسى
در كتاب خاطرم نقش است با خون خيال * نكتههايى سينهسوز از ماجراى بىكسى
از فشار و فتنههاى ناكسان روزگار * ناگزيرى تكيه دارم ، بر عصاى بىكسى
بغض دل را با سرودى ، منفجر كردم چنين : * كس چو من هرگز مبادا مبتلاى بىكسى !
باغ رؤيايى
دريچهء طپشافروز باغ رؤيايى * تو روح جاذبهء صبح آرزوهايى
چو ظهر صاف زمستان عجيب دلچسبى * تو آفتاب توانزاى فصل سرمايى
به بزم سوختگان طريق انسانى * تو بهترين غزل ناب مجلسآرايى
تو شبستيز بلوغ سپيدهء صبحى * عميق و بهتفزا چون غروب دريايى
به زندگانى من اى شكوه شوكت عشق * به قاب خاطر شعرم هميشه پيدايى
خزان به خيزش تو چون حباب مىپوسد * تو فكر بكر نجاتى ، بهار گيرايى
تو نبض جنگل نورى بر آستان سحر * چو چلچراغ شقايق به صحن صحرايى
در اين سياهى انبوه دارم اين اميد * كه بهر فتح شب از شهر نور مىآيى
قسم به نور
منم شقايق دشت سياه تاريكى * حضور بند غبار نگاه تاريكى
به هر طرف كه دو چشمم نگاه مىپاشد * فشار شب بود و كشتگاه تاريكى
شكسته شاخهء ذوقم به پهنهء اندوه * ز زخم كارى تيغ نگاه تاريكى
گرفته خاطر من چون برهنه باغ خزان * ز حجم گسترهء شامگاه تاريكى
غريب ديدهء شادى و شور زندگىام * به بند خانهء سرد و سياه تاريكى