ز شست غصّه ، دلم را براى توست ، پيامى * ولى چگونه رسانم كه صدمهاى نرساند ؟
براى تو كه به جان ، جاودانه مهر منيرى * قلم ، تصوّر آن لفظ جانگزا نتواند
ز « روز آخر » خويشم مگوى و گر بتوانى * چنان بگو كه به رخ ، سيل گريهام ندواند
ز سوز آنچه نوشتى چگونه گريه كنم سر * كه خامه خون دل و ديدهء بر ورق نچكاند
حديث رفتن جانسوز خويش گفتى و گويم : * مرو كه نغمه نميرد ، بمان كه شعر بماند
اگر تو شعر نگويى براى من ، كه بگويد ؟ * و گر تو نغمه نخوانى براى من ، كه بخواند ؟
تو را بدانم و دانى مرا بدانى و دانم * بزرگ بايد تا پايهء بزرگ بداند
ورق به پاسخ شيرين خويش تنگ شكر كن * غريب نيست كه كژدم گزيده ، شهد چشاند
مرا به جان تو اى جان دعاى روز و شب است اين * خدا وجود تو از شعر پارسى نستاند
دكتر حميدى پاسخ مىدهد :
بدان عزيز گرانقدر مهربان كه تواند * سلام من ببرد ، وين پيام من برساند ؟
كه چون تو نامهنويسى ، مگر جواب نخواهى ؟ * اگر چرا - چه نويسى چنان كه كس نتواند ؟ !
مرا كه خامه درافشان بود چنانكه تو دانى * چو كرد عزم جواب تو ، اشك عجز فشاند
كسى به پاسخ اين بيتهاى نغز چه گويد * كه ناكسان نگريزاند و كسان نرهاند ؟
« حديث رفتن جانسوز خويش گفتى و گويم » * « مرو كه نغمه نميرد ، بمان كه شعر بماند »
« اگر تو شعر نگويى براى من ، كه بگويد ؟ » * « و گر تو نغمه نخوانى براى من كه بخواند ؟ »
تو گرچه از غم جانكاه من چنين به عذابى * جهان دمى تنم از بند دردها نرهاند
حديث مرگ عزيزان كه بر لبان ننشيند * چه زود جبر زمانش بر آن لبان بنشاند !
بسا حكيم خردمند و كاردان مجرّب * كه نيست در هوسى كاتشى ز كين بگراند
ولى چو خواست جهان آخر آن كند كه نبايد * كه آنكه جوجه كند خلق ، جوجه را بپراند
« مرا بدانى و دانم ، تو را بدانم و دانى » * تو آن كسى كه جواب تو جان من بستاند