تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 588

مساهمون:

ص٥٨٨
دشمنم اكنون به هركس كز وصالى خوش‌دل است * ياد آن رشكى كه بر من داشتند آوارگان
* * *
مهربانم نمىشود ، گويى * خللى هست در محبت من
* * *
به تو رشك است بتان را ز گرفتارى من * چه كند بهتر ازين با تو وفادارى من
* * *
مكيدى لب در اثناى سخن پنهان و فهميدم * نشان بادهء تلخ است كاندر انگبين دارى ز رشك مدعى آزرده دل برخاستم ، وقت است * اگر رنجيدن ما را نگاهى در كمين دارى
* * *
به حيرتم كه چسان بىرضاى خاطر غير * هميشه در دل اميدوار مىگذرى
* * *
سالها شد كز تو خرسندم بدين بيچارگى * بر اميد آنكه يابم لذت غم‌خوارگى مىدهى با من قرار هم‌سفر بودن ، كه باز * خود نيايى و مرا لازم شود آوارگى چند چون مرغ گرفتارم كشى در خاك و خون * گرد سرگردان و آزادم بكن يك‌بارگى
* * *
مردم از غم ، سخن از رفتن خود چند كنى * اين نه حرفى است كه گويى و شكرخند كنى گشته غير از تو دل‌آزرده و من در تابم * كه دلش باز به آزار كه خرسند كنى
* * *
سرت گردم ، چرا امروز با من سرگران بودى ؟ * گناهى داشتم ، يا در مقام امتحان بودى ؟
* * *
فرياد از آن نرگس مستى كه تو دارى * داد از دل بيگانه‌پرستى كه تو دارى
* * *
آگه از عاشقى من شده‌اى ، ليك ز شوق * دل تسلى نشود تا نكند اظهارى زود شد راز دلم فاش ، چه تدبير كنم * كاش مىبود مرا حوصلهء انكارى
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 588 | عزيز دولت آبادى