فسونى خوشدلى پرداختى ، اما نمىدانى * چه محنتهاست در پى اين شكايتهاى بى جا را
* * *
اين رسم كجا بود كه نگذشت به خاطر * احوال غريبان ، دل خودكامهء او را
رفت آنكه شدى انجمنى بر سر كويش * كو همچو منى گرمى هنگامه او را
* * *
بسته راه سخنم از غضب و پندارد * كه مرا قدرت اظهار تمنايى هست
* * *
خجل ز بخت نگرديدهام به كام دلى * همين شنيدهام از دل كه آرزويى هست
* * *
عبث خجل مشو اى دل ، مگر نمىداند * كه عاشقى و شكايت به اختيار تو نيست
* * *
به در خانهام اى غم چو رسى پاى مكش * بىحجابانه در آ ، خانهء ما خانهء توست
* * *
آگه ز درد عاشقى خود نيم ، ولى * مىدانم اين قدر كه دلم را قرار نيست
* * *
خواب راحت شد از آن ديده كه ديدن دانست * رفت آسايش از آن دل كه طپيدن دانست
شب وصل از اثر صبح مناجات من است * از چنان سنگدلى رحم كرامات من است
نشنيده است مشام من و دل بوى صلاح * من خراباتى و دل پير خرابات من است
* * *
واى ار به جرم عشق نريزند خون من * بخشيدن گناه كم از انتقام نيست
* * *
چو خواهم بوسم آن پا ، اولش بر چشم تر مالم * كه چشمم حسرت پابوسش از لب بيشتر دارد
* * *
خوشا ذوقى كه چون بيرون روم آزرده از بزمش * به اميد طلب هر ساعتم رو بر قفا باشد
* * *