يك طوطى پرريخته در هندكم انگار * اين زمزمه هم نيست بهجز خويش ستايى
تمامى اين قصيده در هفت اقليم آمده است .
وى به قول خوشگو پس از تحصيل اجازهء مرخصى در موقع مراجعت به سال 1011 در لاهور وفات يافته ولى مؤلف شمع انجمن تاريخ فوتش را سال 1010 قيد كرده است .
صاحب تذكرهء لطائف الخيال او را از جملهء شاگردان خواجه افضل الدّين تركه ياد كرده و نوشته است كه « در تبريز با حكيم ابو طالب و ملا شرف و شريفاى خازن هنگامه ساز بود و سرآمد جمع ايشان شمرده مىشد » .
نمونهيى از اشعار اوست :
در عهد شوخى تو به دلها قرار نيست * يك جان آرميده در اين روزگار نيست
هركس كه جان سپرد حيات ابد گرفت * از هيچ كشته قاتل ما شرمسار نيست
* * *
خدا در سينهء من آه سوزان را نگه دارد * ز آسيبش دل بىرحم جانان را نگه دارد
منادى مىكند امروز زنّار سر زلفش * كه بىايمان بميرد هركه ايمان را نگه دارد
* * *
مرا جانيست كاو را صحبت جانان نمىسازد * چو دردم عافيت سوز است با درمان نمىسازد
براى گريه پنهان ساختن تدبير ديگر كن * كه اين درياى خون با گوشهء دامان نمىسازد
* * *
نويدى ده كه جانم از غم حرمان برون آيد * به اميد وصال از عهدهء هجران برون آيد
دل « فارغ » تمنا دارد از عشقت چنان دردى * كه با آن درد جان از منت درمان برون آيد
* * *
ستم مىكن كه اين جان ملامت ديدهء ما را * شكستى برشكست ، آزار بر آزار مىبايد
* * *
به آه و نالهء شب خواب پاسبان دزدم * گرانى سرش از خاك آستان دزدم
رسيده كار به جايى كه بعد از اين من هم * نه ناله از دل و نى شكوه از زبان دزدم