به سال 908 لقب شاه را براى خود انتخاب نمود و در 19 رجب 930 در سراب آذربايجان جهان را بدرود گفت و در اردبيل مدفون شد .
وى از سخنوران اوايل سدهء دهم به شمار مىرود و اشعارى به پارسى و تركى آذربايجانى سروده است . در شعر خطايى و گاهى اسماعيل تخلص مىكند . به نوشتهء مرحوم تربيت « ديوان مرتب و چندين مثنوى به عناوين دهنامه و نصيحتنامه و مناقب الاسرار و بهجة الاحرار دارد » .
نسخهيى از ديوان او در كتابخانهء شادروان حاجى حسين نخجوانى موجود است : ( نشريهء دانشكدهء ادبيات تبريز شماره 2 سال 12 ) ، از اوست :
دل كشتهء آن موى كه بر روى تو افتد * جان كشتهء آن چين كه بر ابروى تو افتد
بىخوابم از آن خواب كه در چشم تو بينم * بىتابم از آن تاب كه بر موى تو افتد
در اين مخمس غزل خواجه حافظ را تضمين كرده است :
تو آن گلى كه خراب تو گلعذارانند * اسير بند كمند تو شهسوارانند
به بند دانه و دامت چو من هزارانند * « غلام نرگس مست تو تاجدارانند »
« خراب بادهء لعل تو هوشيارانند »
تو با كرشمه و ناز و گدا به عجز و نياز * كنون كه صاحب حسنى به حسن خويش بناز
تو را رقيب و مرا شد سرشك محرم راز * « تو را صبا و مرا آب ديده شد غمّاز »
« و گرنه عاشق و معشوق رازدارانند » * رسيد موسم گل عيش و كامرانى كن
گذشت عمر گرانى به من روانى كن * خلاف زاهد مكار تا توانى كن
« درآ به ميكده و چهره ارغوانى كن » * « مرو به صومعه كآنجا سياهكارانند »
سپاه خال و خطت مىكنند غارت دين * نشسته ابرو و چشمت ز گوشهها به كمين
كشيده صف زختا تا به روم لشكر چين * « گذار كن چو صبا بر بنفشهزار و ببين »
« كه از تطاول زلفت چه سوكوارانند » * ببين كه مردم چشمت چو آهوى صياد
ز خال دانه و زنجير زلف دام نهاد