عبرتانگيز پايان داده ، چنان كه در آخر حادثهء قتل خواجه حبيب اللّه حاكم هرات مىآورد : « . . . ارباب اعتبار و اهل اختيار بايد كه زوال نعمت دنيا را به چشم عبرت از حال خواجهء مشار اليه مشاهده نمايند ، كه بدن پاكش را كه سروقدان رعنا و نازك بدنان زيبا ببرگ گل در سايهء سرو و سنبل باد مىنمودند ، در وقت نقل از مقتل بجانب مدفن برهنه و عريان ساخته ، و رسنى در پايش انداخته بر زبر خاك و سنگ ، بىمكث و درنگ كشانكشان مىبردند .
زمانه چو بادست و باد از نخست * نقاب از رخ گل بعزت كشد
پس از هفتهيى در ميان چمن * تنش را به خاك مذلت كشد » « 1 »
و يا اشعار ذيل كه هركدام بمناسبتى در پايان واقعهيى آورده شده :
رباعى
هركس ز مى معرفتش جامى يافت * وز خوان نوال و كرمش كامى يافت
پيمانهء عمر او چو شد مالامال * مانندهء ديگران سرانجامى يافت « 2 »
بيت
كه زد بفرق كسى سنگ ظلم ، كآخر كار * بدست مردم مظلوم سنگسار نشد
قطعه
در اين دقيقه بماندند جملهء حكما * كه آدمى چه كند با قضاى كن فيكون
فروغ نبض چو شد منحرف ز جنبش اصل * بلاى عجز فرورفت پاى افلاطون
صلاح طبع چو سوى فساد روىنهاد * بماند بيهده در دست بو على قانون
4 - در اين كتاب مراتب امانت رعايت شده ، و حوادثى كه قبل از زمان مؤلف واقع شده ، و از كتب ديگر نقل گرديده مأخذ آنها ذكر شده است .
5 - علاوه بر اين محاسن و فوائد تاريخى ، ارزش ادبى اين كتاب نيز حائز اهميت
هامش
( 1 ) - از صفحهء 178 .
( 2 ) - از صفحهء 177 .