معاند كى تواند بود مضطر صعوه با شاهين * معارض چون تواند گشت مسكين پشه با عنقا
* * *
نباشد عديل تو از نسل آدم * نيايد نظير تو از بطن حوا
عدوى ترا باد رنج موفّر * حبيب ترا باد عيش موفّا
* * *
آشكارا كن بشب از پرده رخسار و جبين * تا ننازد آسمان ديگر به ماه و مشترى
* * *
محتسب عدل تو ، از پى منع شراب * مصطبه را در ببست ، مغبچه را سر شكست
* * *
شد بزم بساتين زوفور گل و نسرين * هر گوشه سپهرى و هزارش مه و اختر
گويى بگلو برده فرو عنبر سارا * كآفاق ز انفاس نسيمست معنبر
با طلعت افروخته افراخته قامت * چون آتش موسى كه عيان شد ز شجر بر
* * *
گرنه به خاك درگهش سوده جبين پس ازچهرو * گشته مجدّر اينچنين چهرهء چرخ چنبرى
* * *