كسى كه فاش كند راز عشق نيست محب * گرش چو مار همه خاك در دهن باشد
خوشست جان كه نثار قدوم دوست شود * كسى كجا برد آن جان كه در بدن باشد
به من سخن شده بارى كه بعد مردن هم * زمين خانهء من قبلهء سخن باشد
مكن برابر هر نظم شعر ذكرى را * كسى نگفته پرى مثل اهرمن باشد »
« عرفات برگ / 165 »
مير تقى الدّين محمد تذكره
منم آن اسير هجران بغمش جدا نشسته * چو رسول بيت احزان بره صبا نشسته
باميد آنكه گاهى شنوم صداى صوتش * برهش چو كوه حيران بره صدا نشسته
تو چو جان من ربودى بلبان روحپرور * دل من زرشك جانم ز تو هم جدا نشسته
چو نديد پير كنعان پسر عزيز خود را * بهواى دوربينى نگهش ز پا نشسته
منشين به پهلوى ما تو كه درد ما ندارى * شده مست و بى خود آنكس كه دمى بما نشسته
دل من ز چشم مستش بمژه پناه برده * ز بلا و فتنهء او بنگر كجا نشسته
پى خواهش وصالش بحريم پير كنعان * بهزار اميد ذكرى بدر دعا نشسته
منقول از يك سفينه كه در اوائل قرن يازدهم نوشته شده است .