ادام اللّه ملكه است ، ولى خود را از كمين چاكران آن آستان مىشمارد ، و به بندگى آن دربار جهانمدار افتخار دارد ، منت خداى را كه از الطاف و التفات وليعهد شهنشاه جهان مايهء امن و امان جهان بكامست ، و صيد مرادم بدام . در دار الارشاد اردبيل و مضافات آن حسب الامر آن حضرت بسرپرستى و نظام رعيت و ولايت مأمورم ، و از دولت دوران عدتش شاد و مسرور .
دعاگوى آن دولتم بندهوار * خدايا تو آن سايه پايندهدار
شبى در فيروزى چون روز نوروز ، و در خرمى چون بهار گيتىافروز ، در غم و اندوه از ششجهت بسته ، و ابواب عيش و شادى از هر باب گشاده ، چشم بد روزگار در خواب ، كه بشير صافضمير از در درآمد ، و اين نكته را سرود كه ترا احضار فرمود ، آن جان جهان مايهء امن و امان ، خداوندگار معظم ، شاهزادهء اعظم . . .
محمد شه آن وارث تاج و تخت * كه بالد به دو تخت و اقبال و بخت . . .
وليعهد شه را وليعهد راد * كه فرخنده كارست و فرخ نهاد
پس از چارده گوهر تابناك * نظيرش نيفتاد بر روى خاك
ز مادر پدر او برادر مرا * منم كهتر و اوست مهتر مرا
خداوندگار من آن تاجدار * مرا او بهر كار آموزگار
و چون بخدمتش رسيدم ، مورد التفات بيشمار گرديدم .
پس از گفتگو آن جهاندار راد * زبان بيان را چنان برگشاد
كه بس تذكره ديدهام در جهان * ز آذر ز دولتشه نكتهدان
چه باشد كسى گر بوجه حسن * كند منتخب نظم اهل سخن
چو گفت اين حكايت شه دادگر * من از بهر اين كار بستم كمر
فراغت چو مىيافتم من ز كار * بشب ساعتى چند بىدستيار
بسى شعر كردم بوجه صواب * ز ديوان هر شاعرى انتخاب
نوشتم بفرمان او اين كتاب * كه از او جهانى شود بهرهياب
درين تذكره كس نشد يار من * بجز خامه كان شد مددكار من