دلگشا حمدى كه شميمش دلهاى مرده را زندگى دهد ، و جانفزا شكرى كه نسيمش جانهاى پژمرده را تازگى بخشد ، حمد محموديست جلجلاله و شكر منعمى است عم نواله كه ذكرش دواى دل دردمندانست و يادش مرهم جان مستمندان » .
انجام
« زبانم بذكر تو پيوسته گويا * به غير از رضايت رهم باد منسد »
در سبب تأليف گويد :
« چنين گويد ترانهسنج شاخسار نادانى و عندليب هزار آواى بوستان خموشى و بىزبانى ، نيازمند درگاه بىنيازى ، على اكبر شيرازى كه چون جمعى از شعراى معاشر و فصحاى معاصر بودند كه هريك در فصاحت ثانى سحبان و در بلاغت مانند متنبى و حسّان ، سخنان بديع ايشان چون لآلى رخشان و لعل بدخشان درخشان ، خامهء هركدام مانند ابر بهار گوهربار و اين خيال همواره در خاطر يكجهتى سگال مىگذشت كه شايد بعد از اينكه هاتف غيبى نداى لاريبى
يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي
در گوش هوش ايشان خواند ، و كشانكشان ايشان را تا مقر موعود كشاند ، بواسطهء تغيير زمان و انقلاب دوران چنان كه رسم روزگار و قرار فلك بىقرارست بياض اشعار و ديوان افكار ايشان يكباره پايمال حوادث شود ، يا بدست ناموزونان افتد ، و آن اشعار آبدار را كه قائل آنچه شبها بروز و چه روزها در فكر خيالهاى دور و دراز بشب آورده تمام را ضايع و بنام غير نامى خود خوانده و از خود در محفل نادانان بطريق دانايان سخن رانده و رنج آنها باطل و نام نامىشان از روزگار رفتهرفته محو و زائل شود ، چنان كه از بعضى ديد و شنيد ، پس بايد كه به قدر مقدور در حفظ منتخبات ايشان بذل جهدى به عمل آيد و در آن ميان بعضى از مزخرفات خود را درج نمايد ، . . . و چندى گذشت كه اين مدعا در دل مىگذشت و بتسويف و امروز و فردا صورت اين تمنى در آينهء ضمير جلوهگر مىگشت ، تا آنكه روزى در بزم حضور معدلت دستور آفتاب فلك برترى و سعد اكبر اوج سرورى . . . فرمانفرماى والاگهر فلك بارگاه بلنداختر حسينعلى ميرزا . . . ازين سياقت سخن مذكور شد . . . پس امر