نيكونهاد واقعست ، با او صحبت بسيار داشتهام ، گويند درين ايام تغيير تخلص داده و انسى لقب شده .
و له
بازم جنون بمسند مجنون نشانده است * از خاك برگرفته و در خون نشانده است
* * *
پرتو نمىدهد بشبستان ما دمى * ازبس بدور شمع تو پروانه پر شدست
ما بقى اشعار او در حرف دال كه نسبت به دليرى دارد مذكور مىشود » .
« عرفات 128 » و در حرف دال مىنويسد : « عمدة الزمان حسن بيگ دليرى پسر على بيگ ذو القدرست ، كه مهماندار شاهعباس است ، بغايت جوانكى خوشطبيعت ، آدمى واقعست ، در شيراز ظهور يافته ، از زمان طفوليت باز با او آشنايم ، گويند درين ايام تخلص خود را انسى نموده و همچنان در ملازمت آن شهريار عالىجاهست ، او راست :
انباشته ز عشق ، آب اندر چشم * واكنده ز رويت آفتاب اندر چشم
شبها ز خيال غمزهات تا بسحر * سردادم آب جاى خواب اندر چشم
و له
دوشينه كه جانم آشنا با لب بود * شب تا سحرم ورد زبان يا رب بود
نيكى كه زمانه كرد با من بد كرد * گرمى كه ز روزگار ديدم تب بود
و له
پيوند مجاز پاره مىبايد كرد * وز جمله به حق نظاره مىبايد كرد
خواهى كه بكام دل برآرى نفسى * از همنفسان كناره مىبايد كرد
و له
در ملك وجود خويشت ار افتد سير * بسته نظر از نظارهء جلوهء غير