الحال در چاه تيرهء ظلمتكدهء هندوستان از غدر زليخاى دوران يوسفسان گرفتارند .
بيت
برنيامد يك عزيز از مصر مردمپرورى * پير شد در چاه صد يوسف ز قحط مشترى
و راقم حروف از مريدان خاص كثير الاختصاص اين خاندان نبوت و امامت و ولايت و خلافت و سلطنت نشانست و اين قطعه را خاقانى در مذاق راقم حروف اين اوراق گويا گفته است ، اگرچه در مذاق او و من است ازوست :
قطعه
علوى دوست باش خاقانى * كه ز عشره على است فاضلتر
بدشان به ز مردم نيكو * نيكشان از فرشته كاملتر
مفصل وقايع بدائع ذات قدسى صفات آن حضرت حوالهء واقعات غرايب آيات آن حضرتست كه بدست مبارك خويش در كمال فصاحت و بلاغت برشتهء تحرير كشيده در عالم انصاف داد جودت طبيعت و سياقت فكرت دادهاند ، و در نظم و نثرش اكثر تجنيس و تسجيع است و در كنايه و تشبيه دست منشيان عطارد نشان زمان ماضى و حال را بر پشت عجز بستهاند ، الحق آن صحيفه رشك گلستان فضيلت و بوستان معرفت است ، و وقايع آن مايهء عبرت زمانه ، و اشعار آبدار و افكار ابكار آن حضرت از غزليات و رباعيات و قطعات به پنج هزار بيت مىرسد ، و قصيدهء غرا قريب يكصد بيت در مدح امامين الهمامين حسنين عليهما السلام در رديف آفتاب و ماه برشتهء نظم كشيده ، الحق آن قصيدهء مذكور سحر است نه شعر ، بجهة طول كلام بذكر فصاحت نظام آن نپرداخت و هنگام اختتام اين نگارستان كه در سنهء يكهزار و دوصد و هفتده است سن شريف آن حضرت در گلزار تربيت و فضيلت بجمال كمال قرب سى سال رسيده بود ، در بوستان شهريارى گلچين رياحين نامدارى و نونهال امانى و اماناند .