مىفرمايد
( إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالَ سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ ما قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا ما أَمَرْتَنِي بِهِ )
.
يعنى در آن هنگام كه خداى تعالى فرمود اى عيسى بن مريم آيا تو با مردمان گفتى كه مرا و مادر مرا خداوند خويش بدانيد عرض كرد بزرك و برترى چگونه سزاوارى كه من در حق تو چيزى بگويم كه سزاوار و شايسته من نباشد تو عالمى كه من چنين كلام نگفتهام و تو بر ضمائر و خفاياى امور من مطلعى بخلاف من كه بر سرائر ذات مقدست آگهى ندارم چه تو محيطى و من محاط باشم من نگفتهام مگر آنچه را كه فرمان دادهاى غير از اين هيچچيز نگفتم و اين حكومت بآخرت افتاد و على بن ابى طالب گاهى كه جماعت نصيريه آنگونه دعويها كردند دربارهء آن حضرت حكومت را بتأخير نيفكند يعنى در دنيا مكافات ايشان را در كنار ايشان نهاد پس اين است فضائل أمير المؤمنين كه با فضائل ديگران سنجيده نمىشود حجاج گفت أحسنت يا حره از عهدهء جواب درست بيرون آمدى و اگرنه اين جواب نيكو را نداده بودى مقتول مىشدى آنگاه او را جائزهء نيكو و عطاياى ستوده داد و روانه نمود .
اقول جاى داشت كه حره بفرمايد عيسى را نسلى نبود و نسل على تا دامنهء قيامت باقى است :
و عيسى در پشتسر يازدهمى فرزندان على نماز مىخواند و خداى متعال سهمى در مال بنى اسرائيل قرار نداد اما براى على و اولاد على سهم خمس قرار داد و عيسى را عيالى نبود و على را مثل فاطمه در خانه بود و مادر عيسى مريم خدمتكار اين خانه بود چه خوش گفت آنكه گفت :
مسيح بر فلك و مرتضى على به تراب * دلم ز آتش اين قصه پس كه بود كباب
سؤال كردم از اين ماجرا ز پير خرد * چه غنچهلب بتكلم گشود و داد جواب
چقدر هر دو به ميزان عدل سنجيدند * چه اين گرانتر از آن بود در همه ابواب
بماند كفهء ميزان مرتضى به زمين * بر آسمان چهارم مسيح شد بشتاب