الرشيد و او را با عبد اللّه بن مصعب بن ثابت بن عبد اللّه بن زبير بن العوام در مجلس هارون داستانى است كه ملخص آن اين است
برحسب نقل مسعودى در مروج الذهب كه مشاراليه زبيرى در مجلس هارون از موسى الجون شكايت كرد و گفت موسى مرا بدعوت خويش مىخواند تا بر تو خروج كند هارون الرشيد كس فرستاد و موسى را حاضر ساخت و حديث زبيرى را اعادت كرد زبيرى روى با موسى كرد و گفت شما همواره بر طريق خصمي ما رفتهايد و مثالب ما را گفتهايد و پستى دولت ما را خواستهايد موسى الجون گفت شما كيستيد و چه كسى باشيد و كدام دولت با شما است كه ما پستى آن را بخواهيم رشيد از اصغاي اين كلمات چنان خندان گشت كه نتوانست خويشتندارى بنمايد چشم بر سقف و رواق دوخته تا حاضرين اين عارضه را از وى فهم نكنند اين وقت موسى گفت يا امير المؤمنين اين دروغ زن كه امروز خود را در شمار دوستان شما بازمىنمايد سوگند با خداى كه در ركاب برادر من محمد با ابو جعفر منصور قتال داد و از اشعار او است كه قرائت مىكرد
قوموا ببيعتكم ننهض بطاعتنا * أن الخلافة فيكم يا بنى الحسن
و از اينگونه اشعار فراوان آورده است اكنونكه اين سعايت بنزد تو آورده گمان نكنى كه در نصيحت تو مىگويد يا نصرت تو مىجويد سوگند با خداى كه اگر معين و مددكار بدست كند جز بر طريق خصمى ما اهل بيت گامى نزند اكنون يا امير المؤمنين من او را بدين سخن كه مىگويد قسم مىدهم اگر سوگند ياد كند كه اين سخنان من گفتهام خون من بر تو حلال باشد رشيد گفت يا ابا عبد اللّه تو از بهر او سوگند ياد كن چون موسى الجون خواست قسم ياد كند زبيرى گفت يا امير المؤمنين من قسم ياد مىكنم موسى گفت باكى نيست تو قسم ياد كن و بگو متقلد شدم بحول و قوت خود و بيرون رفتم از حول و قوت خداى تعالي و درآمد بحول و قوت خود اگر آنچه از تو بعرض رسانيدم از در راستى نباشد چون زبيرى اين سخن را بپاى آورد موسى الجون فرمود اللّه اكبر همانا پدرم از جدم على ع حديث كرد كه رسول خدا فرمود ( ما حلف أحد بهذا اليمين