قوت فاعله ، زيرا كه هر گاه انسان چيزى را تصور مىكند نافع باشد يا ضار ، اطاعت مىكند او را قوت شوقيه و چون شوق غالب شود قوت عازمه ظهور مىگيرد ، پس فاعله كه محرك عضل است .
و بعضى برآنند كه قوت شهوانى و غضبانى خادم شوقيهاند نه قسم او ، صاحب موجز بر همين است ، اما شيخ و غير آن بر آنند كه سابق گفته شد .
و أما الفاعلة فهي القوة المستعملة للعضلة المطيعة للقوة الباعثة اما قوت فاعله كه قسم باعثه است و فاعل حركت است قوتى است كه در عمل و حركت مىآرد عضله را و مطيع قوت باعثه است
[ در بيان كيفيت قبض و بسط عضو و رابطه قواى باعثه و فاعله ]
و طريق آن است كه اگر باعثه بر انقباض عضو باعث شده فاعله درهم مىكند و منجذب مىسازد عضله را بسوى مبدأ وى ، پس وتر نيز منجذب مىشود به سبب انجذاب عضله به مبدأ خود ، پس در عرض مىافزايد و در طول مىكاهد ، پس بالضرور عضوى كه وتر مذكور بدان متصل است منقبض مىگردد .
و اگر باعثه بر انبساط عضو بود قوت فاعله عضله را مسترخى و سست مىكند و مائل مىسازد بسوى خلاف جهت مبدأ ، پس به تبعيت وى وتر نيز ممتد مىشود بسوى خلاف مبدأ خود پس در طول مىافزايد و در عرض نقصان روى مىنمايد .
و بالضرور عضوى كه متعلق بدان است منبسط و گشاده مىگردد .
اين است كيفيت قبض و بسط عضو .
فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ
.
الفصل الخامس في بقية الأمور الطبيعية
فصل پنجم ثابت است در بقيهء امور طبيعى
و هي الأفعال الصادرة عن القوى و آن افعال است كه از قوى صادر مىشود و الأرواح و ديگر ارواح است .
تنبيه در فصول اربعه امور خمسه طبيعيه بيان كرده و دو از امور سبعه كه باقى بود در اينجا ذكر نموده پس اگر امور الطبيعه را به سبعهء مذكوره محصور داريم كما عليه الجمهور اسنان و ما بعد آن را بر بقية الامور معطوف سازيم معنى چنين باشد كه فصل پنجم ثابت است در بقيهء امور طبيعيه كه افعال و ارواح است و در بيان اسنان آه و اگر محصور نداريم كما عليه البعض ، مصنف را نيز از آن بعض شمرده اسنان و جز آن را بر افعال معطوف نمائيم و هو الاظهر .
و الأسنان و الألوان و السحنة و الفرق بين الذكر و الأنثى ديگر ما بقى از امور طبيعيه اسنان است و الوان سحنه و فرق در نر و ماده چنانچه هر يك گفته مىآيد .
أما الأفعال فتنقسم إلى مفرد و مركب اما افعال دو گونه است : مفرد و مركب .
أما المفرد فهو الذي يتم بقوة واحدة كالجذب و الإمساك و الهضم و الدفع اما مفرد آن است كه به يك قوة تمام شود همچون جذب و امساك و هضم و دفع .
و اگر قائلى گويد : حصول هضم موقوف است بر امساك پس بايد كه هضم مركب باشد از فعل ماسكه و هاضمه ؟
جوابش آن است كه ماسكه در حقيقت هضم كه عبارت از تغير غذا است دخل ندارد و تغير استخالى از هاضمه فقط تحقق مىيابد و بودن ماسكه به شرط حصول فعل هاضمه امرى زائد است بر هضم كما لا يخفى ، چنانچه جاذبه نيز شرط حصول فعل ماسكه است و كذلك هاضمه را و دافعه را پس فعل هيچ يكى از اين قواى اربعه را در حقيقت فعل آخر مدخل نيست .
و المركب هو الذي يتم بقوتين كالنفوذ للغذاء و فعل مركب آن است كه به دو قوت تمام شود همچون نفوذ مر غذا را .
فإنه يتم بقوتين الجاذبة و الدافعة زيرا كه نفوذ غذا بر وفق طبيعيت به دو قوت تمام شود : يكى جاذبهء مجذوب إليه ، دوم دافعهء منجذب عنه .
[ در بيان قواى دخيل در اتمام بلع و شهوت طعام ]
و از اين جمله است ازدراد يعنى بلع ،