فكريه تصرف مىكند و به اعتبار استخدام وهم مر آن را در صور و معانى جزئيه مسمى است به متخيله ، زيرا كه در صور خياليه و معانى آن تصرف مىكند .
[ يك اشكال و پاسخ آن ]
اگر گويند كه وهم مدرك معانى است نه مدرك صور ، پس او چگونه مىتواند متصرفه را در صور محسوسه استعمال نمود ؟ جواب آن است كه قوى باطنيه مانند مُراياى متقابله است هرچه در يكى از آن مرتسم مىشود در ديگر نيز جهت تقابل منعكس مىگردد .
[ در بيان تخصيص متصرفه به بطن اوسط دماغ ]
و بعض فضلا چنين جواب دادهاند كه وهم حاكم بر قواى حسيه است و اصل است و هم مدرك معانى است و هم مدرك صور . اما نسبت ادراك او به معانى فقط بنا بر آن است كه هيچ يكى از قواى حسيه بجز وهم در ادراك معانى دخلى ندارد ، نه آن كه درك وهم در صور نيست و محصور به معانى است ، بلكه سائر ادراكات و اعمال حسيه به وهم است و بقوتى ديگر كه مرتبهاش فروتر از مرتبهء وهم است ، پس هر واحد از ادراك و اعمال حسيه را منسوب ساختهاند بسوى قوتى كه در ادراك و تصرف با وهم مشاركت دارد .
و محلها أول البطن الأوسط من الدِماغ و موضع قوت متصرفه اولى بطن اوسط دِماغ است .
و بعض فضلا در تخصيص اين قوت به بطن اوسط گفتهاند كه اگر چه موضع اين قوت همه دماغ است لعموم تصرفها اما سلطنت و غلبهء او در اوسط است تا قربت وهم به صور بود و هم به معانى .
و بدان سبب تصرف او در هر واحد از آن به آسانى شود و استخدام وهم مر آن را نيز به سهولت باشد .
انتباهاستخدام نفس ناطقه مر اين قوت را متصور نمىشود مگر در انسان ،
پس مفكره خاص به انسان باشد .
و أما الوهم فهي القوة التي تدرك بها المعاني الجزئية المتعلقة بالمحسوسات من الموافقة و المخالفة و العداوة و الصداقة اما حس چهارم از حواس باطنه وهم است و آن قوتى است كه درك كرده مىشود به سبب آن معنىهاى جزئيه كه متعلق به محسوسات است از موافقت و مخالفت و عداوت و صداقت جزئيه همچون محبت جزئيه كه درك كرده مىشود از زيد نسبت به ولدش و كذلك عداوت جزئيه كه درك كرده مىشود از گرگ معين نسبت به شاة معين .
[ در بيان وجود وهم و تغاير آن با حس مشترك و خيال ]
و وجه اسناد درك معانى به وهم با آنكه وهم درك صور نيز مىكند عنقريب گذشته در متصرفه . و دليل بر وجود وهم ادراك معانى مذكوره است ، زيرا كه هيچ مدرك بى مدرك نيست .
اما دليل بر مغايرت وهم مر حس مشترك را بودن است و از آن جمله كه از حواس ظاهر به سويش ماديه نيست و دليل بر مغايرت او مر خيال را ظاهر است ، زيرا كه خيال حفظ صور محسوسه مىكند در محسوسات به معانى غير محسوسه .
و محلها آخر البطن الأوسط من الدِماغ و موضع وهم آخر بطن ميانهء دماغ است
[ دليل وجود وهم در آخر بطن اوسط دماغ و اختلاف اطبا در باب آن ]
و دليل بر بودن او در اين محل اختلال فعل او است عند وقوع آفت در اين موضع .
و بعض علما برآنند كه قوت وهميه در همه دِماغ است ليكن بطن اوسط كه مسمى است به دوده مخصوصتر است بدان و مىتواند كه تعين او بدين محل بنا بر اين اختصاص باشد و بودن وهم در سائر بطون متفق عليه باشد ليكن ظاهر كلام مشعر بر اختلاف است .
و أما الحافظة فهي التي تحفظ المعاني المذكورة بالوهم اما حس پنجم حواس باطن حافظه است و آن قوتى است كه حفظ مىكند و نگهدارد معنىها را كه به وهم مدرك شده باشد لهذا گفتهاند كه حافظه خزانهء وهم است
[ در بيان حافظه به وهم و خيال به حس مشترك ]
و نسبت حافظه به وهم نسبت خيال است به حس مشترك و حافظه معاون وهم است به حفظ .
و قومى آن را ذاكره نامند بهر آن كه ذكر تمام نمىشود مگر به حافظه ،