مىتواند كه بخار نيز شود .
گوئيم ممكن نيست ، زيرا كه بخار چون چنين سرد شود آب مىگردد و از بخاريّت مىبرآيد ، به خلاف ريح كه بعد تبرّد مفرط بر ريحيّت مىماند ، زيرا كه ريح دخانى است كه برودت بر آن طارى شده و عند اصابت برد شديد اگرچه از تصاعد مىماند ليكن بر نوعيّت خود باقى است ، پس متحقق شد كه انتفاخ در بَراز بجز ريح مذكور حادث نمىشود .
و هرگاه ريح غالب بود براز بر آب مطفو مىگردد و راسب نمىشود ، چنانچه در قولنج ريحى اكثر واقع مىگردد .
و از اين تحرير معلوم شد كه براز مجتمع دليل نضج باشد ، چنانچه در مقدمه گذشت ، چه ، علت انتفاخ ريح است و حدوث ريح بىقصور نضج نمىشود كما لا يخفى .
دفع پنجم اندر استدلال از وقت براز
بايد دانست غذا كه خورده مىشود ضرور است كه تا حصول كيلوس در معده بماند و چون از معده به روده رود آنجا نيز تا كه بقاى اجزاى كيلوسى به جگر منجذب گردد لبث كند و آنكه عروق ماساريقا به غايت تنگاند زمانى معتدٌبه بايد كه خلاصه از آن بتمامه به جگر رسد ، پس وقت طبيعى جهت براز آن است كه بعد انجذاب همهء صفوت بود .
و در مقدمه گذشت از تقدير وقت در آن با فوائد ديگر و آنچه قبل از آن يا بعد ديرى از آن آيد وقت ناطبيعى باشد مر بَراز را .
و چون وقت معتدلش كه طبيعى است در مقدمه گفته شد اينجا سريع البروز و بطيء البروز را به دو قسم بيان ميكنم :
قسم اندر سريع البروز
يعنى آن كه قبل از وقت طبيعى برآيد و اين يا از امور خارجى بود يا از امور داخلى .
امور خارجى استعمال مخرجات است ، چون شرب مُسهلات و استعمال فتائل و حقنهجات .
و امور داخلى بر سه قسم است :
يكى آن كه از سبب نفس براز بود .
دوم آن كه از سبب قوى بود .
سوم آن كه از سبب وعا يعنى امعا بود ، چه معلوم است كه خروج براز حركت مكانى است و جهت اتمام اين حركت سه چيز كه متحرك و محرك و محل حركت باشد لازم .
اما در اين مقام كه ذكر مىشود متحرك براز است و محرك دافعه و محل حركت جوف امعا و هر واحد از اين سه ، علت سرعت خروج براز مىتواند شد ، چنانچه گفته آيد به سه مثال :
مثال عليّت نفس بَراز ، تناول غذاى مزلقه است ، زيرا كه ثفل غذاى مزلق در اكثر ذى ازلاق مىباشد .
و مثال عليّت امعا ، بودن قروح و بثور يا سحج است در امعا ، چه در اين صورت ثفل كه وارد مىشود بنا بر اذيت مضطرب مىگردد امعا بر دفع او .
و مثال عليّت قوت دافعه عجلت فعل دافعه است و موجب تعجيل فعلش از دو بيرون نيست :
يكى كثرت انصباب صفرا و معلوم است كه اگرچه مُخرج بَراز ، دافعه است ، ليكن مُنبّه وى بر اخراج مرار است كه از مراره مىآيد بر امعا و هرگاه اين مرار بسيار آيد دافعه را قبل از آن كه صفوت منجذب شود به سوى جگر ، به حركت مىآرد .
دوم ضعف يا بطلان كه در قوت ماسكه افتد ، چه عند وقوع فتور در ماسكه قوت دافعه كه ضد ماسكه است به عمل مىآيد بالضرور ، بهر آن كه هر قوت طبيعى بالطبع دايم الفعل است و تعطيل در فعلش نمىباشد