ملّا هادى بىدين
اهل مباركه لنجان از برزگرى ، به مدرسهء جدّه اصفهان آمده طلبه شد . علوم ظاهره را از ادبيات و فقه و اصول و حكمت را موافق زمان تحصيل كرده ، پس از چندى معاشرت با عرفا و دراويش ، حالت قلندرى پيدا كرده از همه چيز منسلك گرديد . در اواخر سدهء سيزدهم كه در اصفهان اتهام مذهبى شيوع داشته ، مثلا اگر گوشهء راست قبا را روى دامن چپ مىانداخت « * » او را شيخى مىگفتهاند و اگر رنگ شلوارش سفيد بود « * * » بابىاش مىخواندند و گرفتار شكنجه مىشد .
ملا هادى را متهم كردند و گرفتند جهت استنطاق بردند نزد مير سيّد محمّد امام جمعه ، در موقع استنطاق به امامجمعه گفت : آقا اسم مشهور من چيست ؟ جواب داد بىدين . پرسيد با اين وصف مىخواهيد براى من دين معين كنيد ؟ به همين مضمون خلاص شد . اواخر عمر منزوى بوده فقط در فصل بهار خلاصه هنگام رسيدن توت ، در آن زمان بهقدرى توت فراوان بود كه خوراك نوع فقرا ، چهل پنجاه روز منحصر به توت بوده . از اطراف شهرهاى دور حتى از هند ، قلندرهاى زيادى كه اشكال غريب خود را ساخته بودند به اصفهان مىآمدند و او را در باغ تخت - ميان چهارباغ و قصر شمسآباد - مىبردند چند روزى با آنها به سر مىبرد .
اشعار زيادى گفته بود [ كه ] از بين رفته است . اين چند شعر از او به دست آمد كه نمايندهء حقيقى او است ، ثبت مىشود :
دو غرابهاى ز باده ، دو حريف بذلهگويى * نبود به زير گردون بهجز اينم آرزويى
هامش
( * ) قباهاى آن زمان سه دامن دراز داشت با سه چاك .
( * * ) نوعا تنبان سياه مىپوشيدند .