روزى سلمان در محلى عبور مىكند كه طايفهاى از نصارى در آنجا عبادت مىكردهاند ، از ديانت آنها جويا شده ميل به پيروى آنها پيدا مىكند . 105
پدر او ، او را ممنوع از مراوده آنها مىسازد ، سلمان به عزم آنكه خود را به مركز نصرانيّت رسانيده و آزادانه پيروى آن مذهب را كند ، به سمت شام مسافرت مىكند .
در شام مىشنود كه شخصى در حجاز ظاهر شده كه [ مسلك او ] مخالف مسلك سايرين مىباشد ، براى تحقيق از مسلك او عزيمت حجاز مىنمايد ، در بين راه اعراب به قافلهء آنها ريخته و غافله را چاپيده و سلمان را اسير مىسازند بعضى از طايفه كلب كه مالك سلمان بوده او را به حجاز برده مىفروشند به شخصى يهودى از اهل وادى القرى . 106
در زمانى كه با شخص حضرت ختمىمرتبت ملاقات مىكند ، او را اهل علم و حكمت مىبيند ، با او در طريقه اظهار دعوت مشورت مىكنند كه از چه اشخاصى شروع شود به دعوت ، در جواب مىگويد اهل مكّه را شناختهام ، پسر ابى قحافه به سبب آنكه در ميانه آنها معروف به تعبير نمودن خواب مىباشد و عرب آن را علم غيب مىداند و به علاوه عرب نزد او خواندن را مىآموزند ، و مسايل خود را از او مىپرسند و تواريخ را مىداند ، اگر شخص اوّل باشد كه مسلمان شود شهرتى پيدا خواهد شد ميانه صحرانشينان ، پس شروع دعوت را از او بنما تا رفع استيحاش سايرين بشود .
بعد از بعثت كه اعراب خدمت پيغمبر ( ص ) مراوده پيدا كردند و سلمان 107 را با مراتب شهرتى كه در علم و فضل و تاريخ و اخبار نزد اعراب داشت ، مىديدند خدمت پيغمبر محرميتى دارد و انس پيغمبر را با او مشاهده مىكردند ، نسبت دادند كه مبناى فرمايشات پيغمبر كلمات سلمان مىباشد ، و آيه
لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ
و الخ اعتراض بر همين قضيه است كه ظاهر مىسازد سلمان