و له ايضا
چون روى روز شد چو شبم عنبرين عذار * آمد مهم چو صبح و دو ديده ستاره بار
بنشست و گفت كاى بوفا سخت سست كوش * در بوته وفا و كرم نيك به عيار
آخر چگونه دل دهدت كز چو من گلى * دل بركنى تو خاصه در ايام نوبهار
گفتم حقوق صحبت صاحب گذاشتن * كاريست بس ضرورت و من بنده حقگزار
برتافتم عنان سوى راه و رفيق من * خوف شب و مشقت روز و فراق يار
راهى دراز و تيره چو گيسوى آن پسر * ليك از شكستگى چو سر زلف آن نگار
صحراى او فراختر از عرصهء اميد * فرسنگ او درازتر از روز انتظار
را هم چنان و اسبى چونان كه گفتهاند * از كاهلى كه بود نه سگ سگ نه راهوار
كوه احد به روز گرانى شده نسيم * سد سكندر آمده با زور او غبار
در راه آنچه ديدهام از روزگار دون * بادا نصيب دشمن دستور شهريار
در مدح سلطان جلال الدّين
صلاح يافت زمان و فلاح يافت زمين * ز يمن جاه و جلال ملك جلال الدّين
خدايگان ملوك جهان كه بهر عدوش * فلك كشيده كمان و جهان گشاده كمين
عجالهايست ز عزمش همه شتاب فلك * فضالهايست ز حزمش همه درنگ زمين
سواد طرهء خطش مركب است به شام * قباى قامت بختش مرتب است بچين
سماع خوشتر او بانگ اسب روز نبرد * شراب بهتر او خون خصم موسم كين
زهى سلالهء خصمت خلقتنى من نار * خهى بقيهء علمت خلقته من طين
فلك بايستد ار هيبت تو گويد هان * زمين بجنبد گر حشمت تو گويد هين
و له ايضا
شود ز خون عزيزان بنان تو رنگين * اگر به دست خود آن خاك را بيفشارى
هرآنچه خورد زمين گر به آب باز دهد * ز خون عقيق شود چشمههاى كهسارى
اگر به چشم بصيرت به كار خود نگرى * سزد كه مردم ديده به خون در آغارى