359 قمرى آملى
اسمش سراج الدّين در حقيقت احوال او اختلاف كردهاند بعضى خوارزمى و بعضى جرجانى دانندش غالبا اينكه آملى باشد گويند با عمادى شهريارى و كمال اسماعيل و اقران ايشان معاصر بوده و مداحى سلطان غياث الدّين ملكشاه خوارزمى را نموده در هر حال طبع خوشى داشته بعضى از اشعارش را كه در تذكرهها نوشتهاند ثبت مىنمايد .
سرافشان تيغ او در رزم همچون شمع در گرمى * زرافشان دست او در بزم همچون شاخ در سرما
سرشت طبع او با لطف همچون شير با باده * سنان رمح او با خلق همچون خار با خرما
به رمح همچو مار گرزه تنها را كند يكتن * به تيغ چون زبان مار يكتن را كند تنها
مزن تيغ بلارك را بجز بر سينهء دشمن * منه پاى مبارك را بجز در ديدهء اعدا
و له ايضا
نو كن طرب امروز كه نوروز قديم است * زان بادهء مجلس كه دمش روح نسيم است
جرم قدح از پرتو آن همچو سهيل است * روى ز مى از چهرهء آن همچو اديم است
چون آتش افروخته ليكن نشنيديم * آتش كه در آن لذت جنات نعيم است
هرچند كه هست ام خبائث به لقب ليك * بىصحبت او مادر لذات عقيم است
گويند جحيم است سراى دل مىخوار * ناخوردن مى نيز على النقد جحيم است
گر بادهخورى ور نخورى اين همه سهلست * اصل همه چون سابقهء حكم حكيم است