چو دولت جوان و چو دانش به نيرو * چو آتش بلند و چو دريا توانگر
ايا زيردست تو هرچ آن مجسم * ايا زير قدر تو هرچ آن مقدر
نه سعدى بگردون ترا نامساعد * نه مرزى بگيتى ترا نامسخر
كند زشت را فعل راى تو نيكو * كند سنگ را فعل خورشيد گوهر
تو آنى كه زرّين شود كشتهء تو * به پيش خداى جهان روز محشر
كه زرين بود رويش و مانده باشد * ز پيكان تو استخوانهاش پرزر
نكارد بهندوستان زعفران كس * ازآنپس كه شان زعفران بود زيور
ازيرا كه شان باشد از هيبت تو * همهساله بىزعفران رخ مزعفر
بدان سنگ رنگ آتش آب چهره * نه آب و نه آتش هم آب و هم آذر
درخشى است گويى بمينا منقش * پرنديست گويى بلؤلؤ مشجر
ز ديباى رومى ستاره نمايد * ز پولاد هندى پرند مطير
نه با بند و آثار او بند دولت * نه با پشت و آثار او پشت لشكر
رونده است و رفتنش در مغز شيران * خورنده است و خوردنش از خون كافر
نه وهم است و گشتنش چون وهم بر دل * نه مغز است و بودنش چون مغز بر سر
نرخشد چو او رخشد از گرد هيجا * درخش مصفا ز ابر مكدر
به وقتى كه گرد سواران برآيد * بپوشد زمين و بجوشد معسكر
تو آنجا چنان باشى اى شاه گيتى * كه اندر ميان گوزنان غضنفر
شگفت آيد از مركب تو خرد را * كش از باد طبع است و از خاك منظر
زمان گذشته است كش در نيابى * چو بگذشت از پيش چشم تو ديگر
برجعت بر آنگونه باشد كه گويى * همى باز گردد زمانه مكرر
به بالا چو صندوق نمرود باشد * به دريا چو صندوق فرخ سكندر
چو وهم اندر آيد به هيجاز بىره * چو روز اندر آيد به بيداز كردر
بگام پسين به رود گر برانى * به تقريبش از باختر تا بخاور
نه جستن كند كم ز دريا به دريا * نه منزل كند كم ز كشور بكشور
ز پيلان جنگيت گر وصف گويم * ندارد خردمند ناديده باور
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1308
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٣٠٨