309 عزيزى مستملى
خواجهء بزرگوار فصاحت شعار بوده طبعش در غايت قدرت و نظمش در نهايت عذوبت و قصيدهيى كه بادام و چشم و شكر و لب را ملتزم شده نوشته شد :
زهى چشم و لبت بادام و شكر * نه بل كز شكر و بادام خوشتر
به پيش چشم جادويت چه بادام * بنزد آن لب شيرين چه شكر
چه چشم است آنكه بادامست گويى * چه لب كان هست از شكر نكوتر
اگر بادام بيند چشم خوبت * و گر شكر ببيند آن لب تر
شكر را بر لب آيد جان ز حسرت * شود بادام خيره چشم در سر
نه چون چشم تو بادامى بعالم * نه چون لبهاى تو شكر بكشور
نه لب كان شكر است و شهد جمله * نه چشم است آنكه بادامست يكسر
دلم بر شكر لبهات حيران * تنم در چشم بادام تو مضمر
به نزد من لب و چشمت نگارا * ز بادام و شكر بسيار بهتر
نگارينا ترا در چشم و در لب * بجز بادام و شكر نيست ديگر
ز بادام و شكر هرگز نديدم * همانند لب و چشم تو ديگر
عزيزى گرچه از چشم و لبانت * ببادام و شكر هم نيست درخور
و ليك از چشم و لب آرد بوصفت * به از بادام و شكر در و گوهر
كسى تركيب چشم و لب بجز وى * ز بادام و شكر كرده است كمتر