و له
ببرد روى نگارم ز ماه تابان گوى * دلم ربود سر زلف او چو چوگان گوى
بگفتمش كه مرا بوسهاى نخواهى داد * به خشم گفت كه اى خيرهچشم پنهان گوى
ز شاعران منم امروز در بسيط زمين * كه بردهام به فصاحت ز جمله اقران گوى
چنين كه بر گل رويت همىسرايانم * مرا مگوى تو شاعر هزاردستان گوى
كسى كه وى بر قاضى به فضل دعوى كرد * كجا شد است بيا گو به نظم برهان گوى
اگر نكرد ز دعوى رجوع گو پيش آى * ثناى صدر صدور جهان ازينسان گوى
ز كاينات برون برده گوى رفعت از آنك * كه هست منطقه چوگان او و كيوان گوى
فلك مسخّر تدبير حكم اوست چنان * كه در تصرّف چوگان بود به فرمان گوى
خرد پناها چو خلق مصطفى دارى * به مدح خويش رهى را نظير حسان گوى
چنين لطيف سخن در جهان كه را باشد * به روى من نه ز بهر رضاى يزدان گوى
و له
سادات نور ديده اعيان عالمند * از حرمت محمد و از عزت على
فردا طعام معده دوزخ كسى بود * كامروز از محبتشان نيست ممتلى
گر زلتى از ايشان صادر شود رواست * نتوان شكست حرمت ايشان ز جاهلى
از بهر آنكه سيد كونين گفته است * الصالحون اللّه و الطالحون لى
257 حكيم سعيد الطّائى
جامع كمالات و صاحب احوالات پسنديده بوده در سخنگويى پايهاى عالى داشته محمد عوفى او را توصيف كرده و اشعارش را در كتاب خود آورده او را معاصر سلاطين غزنويه و آل سلجوقى دانسته بهر صورت از اشعار او است .