هامش
آورده مىشود :مرا دل چو آتشكده شد فروز * چو خورشيد تابان گه نيمروز
مقدّسترين آتشم در دل است * بر اين تنگدل شعلهاش منزل است
كشد گه مرا سوى دير مغان * برد گه مرا سوى هفت آسمان
به جاى شرر گه خمار آورد * برد گه قرار و قرار آورد
گهى غرق درياى فكرم كند * گهى مست و گوياى ذكرم كند
بسوزد گهى جسم و جانم همى * فروزان نمايد روانم همى
گهم دلخوش و شاد دارد مرا * گهم باغم انباز دارد مرا
گه از غيب آرد بهسويم خبر * شوم من ز آينده يا بى پكر
گهم در گشايد ، ببندد گهى * گهم غم زدايد ، فزايد گهى
دل من كنون جاى آن اخگر است * كه آرنده زرتشت پيغمبر است
مرا دل شده روشن از نور او * شده مست صهباى آيين او
ببخشايدم دانش و هوش و دير * نيالوده گردم در اين داروگير
نخواهم كه خاموش گردد گهى * كه تا زندهام دل فروزد همى
نميرد چنين آتش اندر دلم * كه حل گردد از وى همه مشكلم
برد خاضع از نور او سودها * كه تا هست اين تار و اين پودهاغزلشب به تنهايى ز هجرت خفتمى * با دل خونين خود آشفتمى
در به روى خويش مىبستم چنان * خانه را با موى مژگان رفتمى
بىتو هر شب با دل خود در ستيز * بودم و با آه و افغان جفتمى
از مژه صد جوى خون كردم روان * دل ز وصل ديگران برشستمى
آرزوها كشته شد اندر دلم * ور نه با ديگر قرارى بستمى
بىتو اندر كنج خلوت روز و شب * با دل خود رازها مىگفتمى
جز من و دل اندر آنجا كس نبود * با چنين درّى كه بهرت سفتمى
چشم دل دارم به راهت انتظار * چشم سر در انتظار آشفتمى
خاضع گردد شادمان از ديدنت * خامها اندر خيالت پختمىرباعياتگر جوانمردى از ميان خيزد * حسّ نامردمى برانگيزد
در ميان فتنه و فساد آيد * داد و نيك از ميانه بگريزد