وقت سحر چو ، اى گل ! خندان برآمدى * صد چاك كرد صبح گريبان خويش را
* * *
نشد ز روز ازل جز غمت حوالهء ما * بود ز خون جگر باده در پيالهء ما
فغان كه صحبت او بر دلم بلا آورد * شكست آخر از آن سنگ آبگينهء ما
* * *
دو چشم مست خود را سرمهسان چون مىكنى ظالم * كه تيغ تيز كى محتاج مىباشد فانى را
از تلاطمهاى بحر چشم من ترسيدنى است * غرق خون روزى كند اين چشم طوفانى را
* * *
طرفه جايى كه نشست من و توست * دامن عيش به دست من و توست
منزلت در دل و دلبستهء زلف * زلف مشكن كه شكست من و توست
* * *
رخت چو رونق بازار نوبهار شكست * به چشم بلبل شيدا هزار خار شكست
چكيده بادهء خون جگر ز ساغر چشم * چو شيشهء دلم آن شوخ مىگسار شكست
* * *
بس اشك شرربار كه از چشم ترم ريخت * مژگان ز دو چشمم همه تن آبلهپوش است
* * *
قدرت سرى كه داشت به قربان تيغ او * افكند و خوش نشست كه بارى به دوش داشت
* * *