نيست آن يك كان احد آيد تو را * زان يكى كان در عدد آيد تو را
چون برونست از احد وين از عدد * از ازل قطعنظر كن تا ابد
چون ازل كم شد ابد هم جاودان * مرد را كى هيچ ماند در ميان
چون همه هيچى بود هيچ اينهمه * كى بُود در اصل جز هيچ اينهمه
حكايت
كفت يك ديوانه را مرد عزيز * چيست عالم شرح ده اين يا بخيز
كفت هست اين عالم پرنام و ننگ * همچو نخلى بسته از صد كونه رنك
كر بدست آن نخل را مالد يكى * آنهمه چون موم كردد بىشكى
چُون همه موم است ديكر چيز نيست * رو كه چندين رنك جز يك چيز نيست
چُون همه باشد يكى نبود دُوئى * نه منى برخيزد اينجا نه توئى
وادى ششم در بيان حيرت
بعد از آن وادىّ حيرت آيدت * كار دايم درد و حسرت آيدت
هر نفس آنجا چو تيغى باشدت * هردمى درد و دريغى باشدت
ازين هر موى ازين كس نه ز تيغ * مىچكد خون مىنكارد اى دريغ
آه باشد درد باشد سوز هم * روز شب باشد نه شب نه روز هم
آتشى باشد فسرده مرد اين * با دلى بس سوخته از درد اين
مرد حيران چون رسد اين جايكاه * در تحيّر مانده و كم كرده راه
هرچه زد توحيد بر جانش رقم * جمله كم كردد از آن كم نيز هم
كر به دو كويند مستى يا نهء * نيستى كوئى كه هستى يا نهء
در ميانى يا برونى از ميان * بر كنارى يا نهانى يا عيان
فانئى يا باقيئى يا هر دوئى * يا نهء هر دو توئى يا نه توئى
كويد اصلا من ندانم چيز من * و آن ندانم را ندانم نيز من
عاشقم امّا ندانم بر كهام * نه مسلمانم نه كافر پس چهام
ليكن از عشقم ندارم آكهى * هم دلى پرعشق دارم هم تهى
حكايت
نومريدى بُود دل چون آفتاب * ديد پير خويش را يك شب بخواب
كفت در حيرت دلم در خون نشست * كار تو بركوى آنجا چون كذشت
در فراقت شمع دل افروختم * تا تو رفتى من ز حيرت سوختم
من ز حيرت كشتم اينجا همچو مُوى * كار تو چونست آنجا بازكوى
پير كفتش ماندهام حيران و مست * مىكزم دايم بدندان پشت دست
من بسى در قعر اين زندان و چاه * از شما حيرانترم اين جايكاه
ذرّهء از حيرت عقبى مرا * بيش از صد كوه در دنيا مرا
وادى هفتم در بيان فقر و فنا
بعد از اين وادىّ فقر است و فنا * كى بود اينجا سخن كفتن روا
عين اين وادى فراموشى بُود * گنگى و كرّى و بيهوشى بُود
صد هزاران سايهء جاويد تو * كم شده بينى ز يك خورشيد تو
بحر كلّى چُون به جنبش كرد راى * نقشها بر بحر كى ماند بجاى
هر دوعالم نقش آن دريا بُود * هركه كويد نيست آن سودا بُود
هركه در درياى كل كم بوده شد * دائما كم بوده و آسوده شد
دل درين درياى پرآسودكى * مىنيابد هيچ جز كمبودكى
كر ازين كم بوده كى بازش دهند * صُنع بين كردد بسى رازش دهند
سالكان پخته و مردان مرد * چُون فرورفتند در ميدان درد
كم شدن اوّل قدم زين ره چه سُود * لاجرم ديكر قدم كس را نبود
چون همه در كام اوّل كم شدند * تو جمادى كير اكر مردم شدند
عود و هيزم چون به آتش در شوند * هر دو بر يك جاى خاكستر شوند
اين به صورت هر دو يكسان باشدت * در صفت فرق فراوان باشدت
كر پليدى كم شود در بحر كِل * در صفات خود فروماند بدل
ليك اكر پاكى درين دريا شود * از وجود خويش ناپروا شود
جنبش او جنبش دريا بُود * او چه نبود در جهان زيبا بُود
نبود او و او بود چون باشد اين * از بيان عقل بيرُون باشد اين
حكايت
كفت چون اسكندر آن صاحب قبول * خواستى جائى فرستادن رسُول
چون رسُولان آخر آن شاه جهان * جامه پوشيدى و خود رفتى نهان
كفتى اسكندر چنين فرموده است * پس بكفتى آنچه كس نشنوده است
در همه عالم نمىدانست كس * كاين رسول اسكندر روم است و بس
هيچكس چون چشم اسكندر نداشت * كرچه كفت اسكندرم باور نداشت
هست راه از هر دلى آن شاه را * ليك نبود ره دل كمراه را
و صلّى اللّه على محمّد و آله اجمعين