كر تو را آن چشم غيبى باز شد * با تو ذرّات جهان همراز شد
ور به چشم عقل بكشائى نظر * عشق را هركز نهبينى پا و سر
مرد كارافتاده بايد عشق را * مردم آزاده بايد عشق را
نه تو كار افتادهء نه عاشقى * عشق جانان را نه هركز لايقى
زنده دل بايد درين ره صد هزار * تا كند در هر نفس صد جان نثار
حكايت
كشت عاشق بر اياز آن مفلسى * اين سخن شد فاش در هر مجلسى
چُون سواره كشتى اندر ره اياس * مىدويدى آن كداى حقشناس
چون بميدان آمدى آن مشكبوى * رند هركز ننكرستى جز بكوى
آن سخن كفتند با محمود باز * كان كدا كشت است عاشق بر اياز
روز ديكر چون بميدان شد غلام * مىدويد آن رند با عشق تمام
چشم بر كوى اياز آورده بود * كوئيا چُون كوى چوكان خورده بود
كرد سلطان سُوى او پنهان نكاه * ديد جانش را چو رويش همچو كاه
پشت چون چوكان و سركردان چو كوى * مىدويد از هر سوى ميدان چو كوى
خواندش محمود و كفتش اى كدا * خواستى همكاسكى با پادشاه
رند كفتش كر كدايم ور نيم * عشقبازى را ز تو كمتر نيم
عشق و افلاس است و در همسايكى * هست آن سرمايه بىسرمايكى
عشق از افلاس مىكرد نمك * عشق مفلس را سزد بىهيچ شك
تو جهان دارىّ و دل افروخته * عشق را بايد ز من آموخته
ساز وصل است آنچه تو دارى و بس * صبر كُن در درد هجران يكنفس
وصل را چندان چو سازى كاروبار * هجر را كر مرد عشقى پايدار
شاه كفتش اى ز هستى بىخبر * چون همه بر كوى مىدارى نظر
كفت ز نيرو كو چو من سركشته است * من چو او و او چو من سركشته است
قدر من او داند و من آن او * هر دو يك كوئيم در چوكان او
هر دو در سركشتكى افتادهايم * بيسر و بىتن بجان استادهايم
او خبر دارد ز من من هم ازو * بازمىكوئيم مشت غم ازو
كرچه همچون كوى بىپا و سرم * ليك من از كوى زحمتكشترم
كوى بر تن زخم از چوكان خورد * وين كداى دلشده بر جان خورد
كوى اكرچه زخم دارد بىقياس * از پى او مىدود آخر اياس
من اكرچه زخم دارم بيش از آن * در پى آنم من و نى پيش آن
كوى كه گه در حضور افتاده است * اين كدا پيوسته دور افتاده است
آخر او را چون حضورى مىرسد * از پى هجرش سرورى مىرسد
من نمىآرم ز وصلش بوى برد * كوى ؟ ؟ ؟ و صلى برد از من دستبرد
شهريارش كفت اى درويش من * دعوى افلاس كردى پيش من
كر نمىكوئى دروغ اى بينوا * مفلسىّ خويش را آور كوا
كفت تا جانم بود مفلس نيم * مدّعيم اهل اين مجلس نيم
ليك چون در عشق كردم جانفشان * جان فشاندن هست مفلس را نشان
در تو اى محمُود كو معنى عشق * جانفشان ورنه مكن دعوى عشق
اين بكفت و رفت جانش از جهان * داد جان بر رُوى جانان ناكهان
چُون بداد آن رند جان بر خاك راه * شد جهان محمُود را زين غم سياه
كر به نزديك تو جانبازيست خُورد * تو درآ تا خود ببينى دستبرد
كر ترا كويند يك ساعت درآ * تا تو زين ره بشنوى بانك درا
چُون چنين بىپا و سر كردى مدام * كآنچه دارى جمله در بازى تمام
چُون درافتى تا خبر باشد ترا * عقل و جان زير و زبر باشد ترا
وادى سيّم در بيان معرفت
بعد از آن بنمايدت پيش نظر * معرفت را وادى بىپا و سر
هيچكس نبود كه نه اين جايكاه * مختلف كردد ز بسيارىّ راه
هيچ ره در وى نه آن هم ديكر است * سالك تن سالك جان ديكر است
باز جان و تن ز نقصان و كمال * هست دايم در ترقّى و زوال
لاجرم بس ره كه پيش آيد پديد * هر قدم بر جدّ خويش آيد پديد
كى تواند شد درين راه جليل * عنكبوت مبتلا هم سير پيل
سير هركس تا كمال او بود * قرب هركس حسبحال او بود
كر بپرّد پشهء چندانكه هست * كى كمال صرصرش آيد بدست
لاجرم چون مختلف افتاد سير * همروش هركز نكردد هيچ طير
معرفت ز اينجا تفاوت يافته است * اين يكى محراب و آن بت يافته است
از سپهر اين رَه عالىصفت * چُون بتابد آفتاب معرفت
هريكى پيدا شود بر قدر خويش * بازيابد در حقيقت صدر خويش
سير در آتش همه روشن بود * كلخن دنيا بر او كلشن بود
مغز بيند در درون پوست او * خود نهبيند ذرّهء جز دوست او