هرچه بيند روى او بيند مدام * ذرّهذره كوى او بيند مدام
صد هزاران سير در زير نقاب * روى خود بنمايدت چون آفتاب
صد هزاران مرد كم كردد ز كام * تا يكى اسرار بين كردد تمام
كاملى بايد درُو جان شكرف * تا كند غوّاصى اين بحر ژرف
كر ز اسرارت شود ذوقى پديد * هر زمانت نو شود شوقى پديد
تشنكى بر كمال اينجا بُود * صد هزاران خون حلال اينجا بود
كر نيابى دست تا عرش مجيد * دم مزن يك ساعت از هل من مزيد
خويش را در بحر عرفان غرق كن * ورنه بارى خاك ره بر فرق كن
كر نهاى خفته چو اهل تهنيت * پس چرا خود را ندارى تعزيت
كر ندارى شادئى از وصل يار * خيز بارى ماتم هجران بدار
كر نمىبينى جمال يار تو * خيز و منشين مىطلب اسرار تو
كر نمىدانى طلب رو شرم دار * چون خرى تا چند باشى بىفسار
حكايت
شد مكر محمود در ويرانهء * ديد آنجا بيدلى ديوانهء
سر فروبُرده به اندوهى كه داشت * پشت زير بار آن كوهى كه داشت
شاهرا چُون ديد كفتا دور باش * ورنه بر جانت رسد صد دور باش
تو نه شاهى ز آنكه بس دونهمّتى * در خداى خويش كافر نعمتى
كفت محمودش مرا كافر مكو * يك سخن با من بكو ديكر مكو
كفت كر دانى كهء اى بىخبر * وز كه دورافتادهء زير و زبر
مىشدى خاكستر و خاك تمام * جمله آتش ريختى بر سر مُدام
وادى چهارم در بيان استغنا
بعد از آن وادى استغنا بُود * نه در او دعوىّ و نه معنا بُود
مىجهد از بىنيازى صرصرى * مىزند بر هم به يكدم كشورى
هفت دريا يك شمر اينجا بُود * هفت اختر يك شرر اينجا بُود
هفت دوزخ همچو يخ افسرده است * هشت جنّت نيز اينجا مرده است
هست مورى را هم اينجا اى عجب * هر نفس صد پيل آخر بىسبب
تا كلاغى را شود پرحوصله * كس نماند زنده در صد قافله
صد هزاران سبزپوش از غم بسوخت * تا كه آدم را چراغى برفروخت
صد هزاران جسم خالى شد ز روح * تا درين حضرت دروكر كشت نوح ع
صد هزاران پشه در لشكر فتاد * تا براهيم از ميان بر سر فتاد
صد هزاران طفل سربريده شد * تا كليم اللّه ع صاحب ديده شد
صد هزاران خلق در زنّار كشت * تا كه عيسى ع صاحب اسرار كشت
صد هزاران دين و دل تاراج يافت * تا محمّد ص يك شبى معراج يافت
نه نو اينجا قدر دارد نه كهن * خواهى اينجا كار كُن خواهى مكُن
كر جهانى دل كبابى ديدهء * همچنان باشد كه خوابى ديدهء
كر در اين دريا هزاران جان فتاد * شبنمى در بحر بىپايان فتاد
كر فروشد صد هزاران سر به آب * ذرّهء بر سايه شد از آفتاب
كر شد اين افلاك و انجم لختلخت * در جهان كم كير بركى از درخت
كر ز ماهى در عدم شد تا به ماه * پاى مورى لنك شد در قعر چاه
كر دو عالم شد همه يكبار نيست * در زمين ريكى همان انكار نيست
كر نماند از ديو و از مردم اثر * از سر يك قطره باران در كذر
كر بريزد جملهء تنها به خاك * موى حيوانى اكر نبود چه باك
كر شد اينجا جُز و كُلّ كلّى تباه * كم شد از روى زمين يك برك كاه
تمثيل
ديده باشى كان حكيم پرخرد * تختهء خاك آورد در پيش خود
پس كند آن تخته پرنقشونكار * ثابت و سيّار آرد آشكار
هم فلك آرد پديد و هم زمين * كه بر آن حكمى كند كاهى بر اين
هم نجوم و هم برُوج آيد پَديد * هم نزول و هم عرُوج آرد پديد
هم نحوست هم سعادت بركشد * خانهء موت و ولادت بركشد
چون حساب سعد كردد نحس از آن * كوشهء آن تخته كيرد بعد از آن
برفشاند كوئيا هركز نبود * آنهمه نقش و نشان هركز نبود
صورت اين عالم پرپيچپيچ * هست همچون صورت آن تخته هيچ
تو نيارى تاب اين كنجى كُزين * كِرد اين كم كَرد رو كُنجى كزين
جمله مردان و زنان آنجا شدند * از دو عالم بىنشان آنجا شدند
چُون ندارى طاقت اين راه تو * كر همه كوهى نسنجى كاه تو
وادى پنجم در بيان توحيد
بعد از آن وادىّ توحيد آيدت * منزل تفريد و تجريد آيدت
رويها چون زين بيابان در كنند * جمله سر از يك كريبان در كنند
كر بسى بينى عدد در اندكى * آن يكى بينى در اين ره بىشكى
چون بسى باشد يكى در يك مدام * آن يكى اندر بسى بينى دوام