تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
كنون ، هشت ماه است كه به التفاتش ، نازم بر اقران و اشباه است . شعر
اليوم انجزت الآمال ما وعدت * و ادرك المجد اقصى ما تمنّاه 313
دو قصيده در مديح جنابش معروض آورده ، يكى مصدّر به توصيف و تاريخ مسجد مقدّس و آن ديگر ، معنون به شكايات روزگار غدّار كه هنگام حرمانم از سعادت بساطبوسى ، موزون آمده به مضمون : مصراع
بر دستهء گل نيز ببندند گيا را
در اين صحيفه مرقوم داشت كه بر جوهريان رستهء معانى و سخن‌شناسان محافل نكته‌دانى كه سحر حسّانى را از ژاژ طيّانى ، امتياز دهند ، معلوم آيد كه اگر - عياذا باللّه - هجايى لازم آيد به پايه مدح خواهد بود و به چنان « 1 » ترّهات ، اقدامى نخواهم نمود . قصيده 314
اين سال پنجه است كه شد در جهان پير * جان من فكار ، به زندان تن ، اسير پنجاه سال رفت و ندانم كه تا به كى * در قيد جسم باشدم اين جان غم‌پذير گيرم كه پنجهء دگر ، افزايمى به عمر * آخر ببايدم شدن از اين جهان پير هيزم‌شكافْ پيرى فرزانه ، وقت نزع * مىگفت با قرينش و مىمُرد ناگزير : « خود را مدار رنجه ، پى دفع رنج من * زين پير ، يك‌دو كندهء ديگر شكسته گير » ملك ابد وسيع و من اندر جهان به تنگ * گرگ اجل ، گرسنه و من از حيات ، سير چون مرغ روح ، در قفس تن كند قرار * كز طايران سدره‌اش آيد همى صفير ؟ باريد برف شيبم بر سبزهء شباب * صد جوى شير ، بيش روان آمدم به قير گردون نجست جز به جفاجويىام مدار * انجم نكرد جز به ستمكارىام مسير افسرده گشت خاطرم از آه دم‌به‌دم * افسردگى دهد به چمن ، باد ز مهرير نه عيشى از بهار و نه برگى ز برگ‌ريز * يكسان همىگذاشتم ارديبهشت و تير مىريخت چون به جاى مدامم به كام ، زهر * مىدادم از چه مادرِ « 2 » دهر ، از نخست ، شير ؟
هامش
( 1 ) - چنين ( 2 ) - دايه