مرا چو باقر علم نبى است بانى كاخ * همه خزاين ارض و سما ، بهاى من است
سپهر ملّت و دين ، آفتاب اوج يقين * كه از « مطالع انوار » 227 وى ، ضياى من است
به نام نامى وى ، نام من چو گشته مضاف * چه نقشهاست كه در نامهء ثناى من است
چو جاى وى به دل و پاى وى به ديدهء من * چه فيضهاست كز اين تا ابد ، براى من است
گزاف نيست كه صد ره منم ز سدره فزون * قيام عالم ارواح ، در فناى من است
منم سراى « 1 » بلند اخترى ، كه آيت وى * چو رايت مه و خورشيد ، در سماى من است
تمام عرصهء كون و مكان ، مرا شده تنگ * ز قدر حشمت و جاهش ، چه جاىجاى من است
قدم نهد چو به محرابم ، آن ستودهء حق * قَدَش صفاى ضمير و دمش شفاى من است
اگر به منبر من برنهد به موعظه ، پاى * ز فيض نكهت وى جانفزا ، هواى من است
همين قصيده را مختتم به بيتى تاريخ مانند نموده كه كاتب را وضع تاريخ آن دستگير نشد .
لهذا در حاشيه ، آن بيت را نگاشت كه بينندگان ذكىّ الفهم بلند ادراك ، اگر توانند ، كيفيت تاريخ را استفهام نمايند .
مقام طاعت كرّوبيان عالم قدس 228 * مرا مسلّم و تاريخ در بناى من است
اما قصيدهء ديگر ، تاريخش ، وضوحى دارد . چند بيت از آن به نوعى كه بر اصحاب فطانت ، پوشيده نيست ، انتخاب و ثبت آورد .
هامش
( 1 ) - سزاى