جلالت با وجودش ، همچو رنگ و گوهر رخشا * فتوّت با نهادش همچو فرّ و اختر رخشان
تن پاكش اگر از فضل و دانش دور « 1 » بنشيند * به پندار آنچنان آيد « 2 » كه در پندارمان يزدان
به قامت پست ، ليكن يك سپهرش قدر در پيكر * به پيكر خُرد ليكن يك جهانش مغز در سُتخوان
به جوف آسمان است و فزون از آسمان استى * چنان كاندر دل هر ذرّهاى نور خدا پنهان
به غير از كام او هر گام بسپارى بود باطل * به غير از نام او ، هر نام بسرايى ، بود هذيان
بپو گامش اگر خواهى نمانى در ره كژى * بگو نامش اگر خواهى نيفتى در چه خذلان
ز رشك گوهر رخشانِ بحر طبع مواجش * چو شيدا از پرى آرد هماره كف به لب ، عمّان
نمىشد گر كفيل كودكان كفّ نوال او * ز كام كودكى هرگز نرستى گوهر دندان
نبد ذكر جنانِ جودش ار آويزهء گوشش * جنينى سر نياوردى برون از تنگنا زهدان
به هرجا سايهگستر ، چرخ ، از آن سلوت سلوى * به هرجا پرتو افكن ، مهر ، از آن سبعهء الوان
گرفتم كفّهاى هم كفّه آيد طاس گردون را * كجا قدرش توان سنجيد در اين مختصر ميزان
به يكسان ديده بگشايد به روى برده و مولا * نه ننگى دارد از ساسى نه فخرى آرد از ساسان
هامش
( 1 ) - بار
( 2 ) - باشد